مشهدى رستم پسر على اكبر سيستانى فرمود: من دوازده سال قبل از اين تاريخ (سيزدهم ماه ربيع الثانى سنه 1335) از سيستان به مشهد مقدس مشرف و مقيم شدم پس از دو سال زوجه ام از دنيا رفت و بعد از آن درد شديدى به پاى راست و كمرم عارض شد. به نحوى كه از درد بى تاب شده و قوه برخواستن نداشتم و به جهت نادارى و پريشانى نتوانستم به طبيبهاى ايرانى رجوع كنم. لذا به حمالى گفتم تا مرا بر پشت نموده و به بيمارستان انگليسى برد و دكتر انگليسى در آنجا چهل روز باقسام مختلفه و دواهاى بسيار در مقام علاج برآمد. هيچ اثر بهبودى ظاهر نشد. بلكه پاى راستم كه درد مىكرد روح از آن رفت و خشك شد به نحوى كه ابدا احساس حرارت و برودت نمى كردم. لذا از درد پا راحت شده لكن كمرم مختصرى درد مىكرد و به جهت بى حس شدن پا نمى توانستم حتى با عصا بايستم. دكتر هم چون از علاج من ناميد شد به حمّالى گفت تا مرا از مريضخانه بيرون آورده پهلوى كوچه اى كه نزديك ارك دولتى بود گذاشت و من قريب ده سال در آن كوچه و نزديكى آن تكدّى مىكردم و بذلت تمام روزگار را مىگذارندم تا در اين اواخر بدرد بواسير مبتلا شدم. چون درد شدّت گرفت بسيار متاذى شدم و خود را به طبيب رساندم و او جاى بواسير مرا قطع كرد و بيرون آمدم از اثر قطع بواسير بيضتينم ورم كرد و مانند كوزه بزرگى شد و با اين حال درد كمرم نيز شدت كرد. و در عذاب بودم. روزى يك نفر ارمنى از آن كوچه مىگذشت و شنيد كه من از درد ناله مىكنم از راه شماتت گفت شما مسلمانها مىگوئيد هركس به كنيسه ما پناه برد دردش بدرمان مىرسد پس تو چرا پناه نمى برى كه شفا بيابى (مقصود او از كنيسه حرم مطهر حضرت ثامن الائمه عليه السلام بود.) شماتت آن ارمنى خيلى بر من اثر كرد بطوريكه درد خود فراموش كردم گويا بى اختيار شدم و باو گفتم كه پدرسگ تو را با كنيسه ما چكار است. ارمنى نيز متغيّر شده به من بد گفت و چوبى هم بر سر من زد و رفت. من با نهايت خلق تنگى و پريشانى قصد آستان قدس امام هشتم حضرت رضا عليه السلام نمودم و چون قدرت راه رفتن نداشتم با سر زانوى چپ، خود را كم كم كشانيدم تا به حرم مطهر رسيدم و بالاى سر مطهر خود را بريسمانى بضريح بستم و عرض كردم آقا جان من از در خانه ات بجائى نمى روم تا مرا مرگ يا شفا دهى و مرگ براى من بهتر است زيرا كه طاقت شماتت ندارم. پس دو روز در آستان آن حضرت بودم روز سوم درد كمر و بواسير شدت گرفت و يكى از خدام در حرم مرا اذيّت مىكرد كه برخيز و از حرم بيرون شو. مى گفتم آخر من شلم و دردمندم و به كسى كارى ندارم و از مولاى خود شفا يا مرگ مىخواهم پس با دل شكسته بقدرى عرض كردم يا مرگ يا شفا و مرگ براى من بهتر است تا خوابم برد. در عالم خواب ديدم دو انگشت از ضريح مطهر بيرون آمد و بر سينه ام خورد و صدائى شنيدم كه فرمود برخيز!! من خيال كردم همان خادم است كه مرا اذيت مىكرد. گفتم اذيت مكن بار ديگر دو انگشت از ضريح بيرون آمد و بر سينه ام رسيد و فرمود برخيز. گفتم نه پا دارم و نه كمر: فرمود كمرت راست شد! در اين حال چشمم را باز كردم، ميان ضريح مطهر آقائى ديدم كه قباى سبز در بر و فقط عرق چينى بر سر داشت و از روى مباركش ضريح پر از نور شده بود. فرمود: برخيز كه هيچ دردى ندارى. تا اين سخن را فرمود فورا برخاستم و به سرعت دست دراز كردم كه دامن آن بزرگوار را بگيرم و حاجت ديگر بخواهم از نظرم غائب شد. ملتفت خودم شدم كه خواب هستم يا بيدار و ديدم صحيح و سالم ايستاده ام و از درد كمر و از مرض بواسير و ورم بيضتين اثرى نيست. شفاى دردها
موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسبها:
شب جمعه 23 رجب 1337 زائرى از نواحى سلطان آباد عراق بنام شكرالله فرمود: چون فهميدم جماعتى از اهل سلطان آباد (كه اين زمان آنجا را اراك مىگويند) قصد زيارت امام هشتم على ابن موسى الرضا عليه السلام را دارند من نيز اراده تشرف بدربار آن بزرگوار نموده و عازم شدم و با ايشان پياده روبراه نهادم و چون لال بودم باشاره بين راه مقاصد خود را بهمراهان مىفهمانيدم تا شب چهارشنبه 21 رجب وارد ارض اقدس شده و به حرم مطهر مشرف گرديدم. چون شب جمعه رسيد من بى خبر از همراهان بقصد بيتوته در حرم شريف ماندم و پيش روى مبارك امام عليه السلام گردن خود را بآنچه بكمرم بسته بودم بضريح بستم و با اشاره عرض كردم اى امام غريب زبان مرا باز و گوشم را شنوا فرما سپس گريه زيادى كردم و سرم را بضريح مقدس گذاشته خوابم ربود. خيلى نگذشت كسى انگشت سبابه به پيشانى من گذارد و سرم را از ضريح بلند نمود. نگاه كردم سيد بزرگوارى را ديدم با قامتى معتدل و روئى نورانى و محاسنى مُدوّر و بر سر مباركش عمامه سبزى بود و تحت الحنك انداخته و بر كمر شال سبزى داشت پس با تمام انگشتان خود بر پهلوى من زد و فرمود شكرالله برخيز خواستم برخيزم با خود گفتم اول بايد گره هاى شال گردنم را باز كنم آنگاه برخيزم چون نگاه كردم ديدم تمام گره ها باز شده است. چون برخواستم و متوجه آن حضرت شدم ديگر آن بزرگوار را نديدم لكن صداى سينه زدن و نوحه زائرين را در حرم مطهر مىشنيدم. آنوقت دانستم كه امام رضا عليه السلام به من شفا مرحمت فرموده است. شفاى لال
موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسبها:
كربلائى رضا پسر حاج ملك تبريزى الاصل و كربلائى المسكن فرمود: من از كربلا به عزم زيارت حضرت على ابن موسى الرضا عليه السلام براه افتادم (در روز هشتم ماه جمادى الاولى سنه 1334) تا رسيدم بايوان كيف و آن اسم منزل اول بود. از تهران به جانب مشهد رضوى پس در آن منزل مبتلا به تب و لرز گرديدم و چون خوابيدم و بيدار شدم پاى چپ خود را خشك يافتم از اين جهت در همان ايوان كيف دو ماه توقف نمودم كه شايد بهبودى حاصل شود و نشد و هرچه از نقد و غيره داشتم تمام شد و از علاج نيز ماءيوس شدم. پس با همان حالتى كه داشتم برخواستم و دو عدد چوبى را كه براى زير بغلهاى خود فراهم كرده بودم و بدان وسيله حركت مىكردم زير بغلهاى خود گرفته و براه افتادم. گاهى بعضى از مسافرين كه مىديدند من با آن حال به زيارت امام هشتم عليه السلام مىروم ترحم نموده مقدارى از راه مرا سوار مىكردند تا پس از شش ماه روز هفتم جمادى الاولى قريب بغروب وارد مشهد مقدس شدم و شب را در بالاخيابان بسر بردم. روزش با همان چوبهاى زيربغل رو به آستان قدس رضوى نهادم و نزديك بست امام بحمام رفتم و عمله جات حمام مهربانى كرده و مواظبت از حالم نمودند تا غسل نموده و بيرون آمده روانه شدم تا بصحن عتيق رسيدم و در كفشدارى چوب زير بغلم لرزيد و بزمين افتادم. پس با دل سوزان و چشم گريان ناليدم و عرض كردم اى امام رضا مرادم را بده آنگاه بزحمت برخواسته چوبها را در كفشدارى گذاردم و خود را بر زمين كشيدم تا بحرم مطهر مشرف گرديدم و طرف بالا سر شريف، گردن خود را با شال خود بضريح مقدس بسته و ناليدم كه اى امام رضا مرادم را بده. پس بقدرى ناله كردم كه بى حال شدم خوابم ربود در خواب فهميدم كسى سه مرتبه دست به پاى خشكيده من كشيد نگاه كردم سيد بزرگوارى را ديدم كه نزد سر من ايستاده است و مىفرمايد برخيز كربلائى رضا پايت را شفا داديم. من اعتنائى نكردم مثل اينكه من سخن تو را نشنيدم. ديدم آن شخص رفت و برگشت و باز فرمود: برخيز كربلائى رضا كه پاى تو را شفا داديم، عرض كردم چرا مرا اذيت مىكنى مرا بحال خود بگذار و پى كار خود برو. پس تشريف برد بار سوم آمد و فرمود: برخيز كربلائى رضا كه پاى تو را شفا داديم، در اين مرتبه عرض كردم تو را بحق خدا و بحق پيغمبر و بحق موسى بن جعفر كيستى. فرمود: منم امام رضا تا اين سخن را فرمود من دست را دراز كردم تا دامن آن حضرت را بگيرم بيدار شدم در حالتى كه قدرت بر تكلم نداشتم با خود گفتم صلوات بفرست تا زبانت باز شود. پس شروع كردم به صلوات فرستادن و ملتفت شدم كه پاى خشكيده ام شفا داده شده و از هنگام ورود بحرم تا آنوقت تقريبا نيم ساعت بيش نگذشته بود. شفاى پا
موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسبها:
خانمى علويه (سيده) كه از اهل زهد و تقوى بود و مواظبت باوقات نمازهاى خود و ساير عبادات داشت و بواسطه تنگدستى و پريشانى دوازده تومان قرض دار شده بود و چون تمكن از اداى قرض خود نداشت در شب جمعه پنجم ربيع الثانى 1331 توسل بامام هشتم حضرت ابى الحسن الرضا عليه السلام جسته و الحاح بسيار كرده كه مرا از قرض آسوده فرما. پس خوابش ربوده. در خواب باو گفته شد كه شب جمعه ديگر بيا تا قرضت را ادا كنيم. لذا در اين شب جمعه بحرم مطهر تشرف پيدا كرده و انتظار مرحمتى آن حضرت را داشت. تا قريب به ساعت هشت از شب، بعد از خواندن دعاى شريف كميل چون حرم مطهر بالنسبه خلوت شده بود، آمد در پيش روى مبارك حضرت نشست در انتظار كه آيا امام عليه السلام چگونه قرض او را مىدهد. چون خبرى نشد عرض كرد مگر شما نفرموديد شب جمعه ديگر قرض تو را مىدهم و امشب شب موعد است و وعده شما خلف ندارد. ناگهان از بالاى سر او قنديلهاى طلا كه بهم اتصال داشت بهم خورده و يكى از آنها از بالاى سر آن زن فرود آمده و منحرف شده و برابر زانوى آن زن به زمين رسيد و عجب اين است كه چون گوى بلند شده و در دامن علويه قرار گرفت. حاضرين از اين امر تعجب نموده و بر سر آن علويه هجوم آوردند به نحوى كه نزديك بود صدمه اى باو برسد، پس خبر به توليت وقت كه مرتضى قلى خان طباطبائى بود دادند، آن علويه را طلبيد و وجهى بوى داد و قنديل را گرفت لكن آن علويه محترمه با ورع بيشتر از دوازده تومان برنداشت و گفت من اين مبلغ را به جهت قرض خود خواسته ام و بيش از اين احتياج ندارم. اداى قرض
موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسبها:
جناب صديق محترم و ثقه معظم حاج سيد اسماعيل معروف به حميرى نجل مرحوم سيد محمد خراسانى كه از اهل منبر ارض اقدس رضوى در كتاب آيات الرضويه نقل فرمود: حاج سيد جعفربن ميرزامحمد عنبرانى گفت كه من در محل خود قريه عنبران كه تا شهر مشهد مقدس تقريبا چهار فرسخ است، در فصل زمستان بآب سرد غسل كردم و در اثر غسل بآب سرد حال جنون در من پيدا شد به نحوى كه چندى در كوهستان مىگرديدم تا لطف الهى شامل حالم شده و از ديوانگى بهبودى يافتم، لكن زبانم از حركت و گفتار افتاد و هيچ نمى توانستم سخن بگويم تا پنج يا شش ماه گذشت كه به همراهى مادرم از قريه عنبران به شهر آمديم. پس براى معالجه به مريضخانه انگليسى رفته و حال خودم را به طبيب فهماندم او به من گفت بايستى با اسباب جراحى كاسه سر ترا برداشته و مغز سر ترا معاينه نمايم تا مرض تشخيص داده شود. از اين معنى بسيار متوحش شدم و از علاج ماءيوس گرديدم و برگشتم والده ام بى خبر من بحرم مطهر حضرت امام رضا عليه السلام پناهنده شده بود و منهم بى اطلاع او به حمام رفته و براى تشرف به حرم غسل زيارت نمودم و قصدم اين بود كه مشرف شوم و توسل بامام هشتم عليه السلام بجويم و عرض كنم يا شفا يا مرگ وگرنه من به محل خود برنمى گردم و سر به صحرا مىگذارم. سپس براه افتاده بكفشدارى صحن كهنه كه پهلوى ايوان طلا بود رسيدم كفشدار مرا مىشناخت و از لالى چند ماهه من با خبر بود پس كفش از پايم بيرون آوردم و چون قدم بايوان مبارك نهادم حالتى در خود يافتم كه نمى توانستم قدم از قدم بردارم يا اينكه خَم شوم يا اينكه بنشينم مثل اينكه مرا بريسمان بسته و نگاه داشته اند متحير بودم. ناگهان صدائى شنيدم كه يكى مىگويد بلند بگو بسم الله الرحمن الرحيم والده ام كجاست خواستم بگويم نتوانستم بار ديگر همين ندا را شنيدم باز خواستم بگويم نتوانستم دفعه سوم فرياد بلند شد بگو بسم الله الرحمن الرحيم والده كجاست در اين مرتبه گويا آب سردى از فرق تا پايم ريخته شد و فرياد كشيدم بسم الله الرحمن الرحيم والده كجاست. تا اين فرياد را كشيدم ديدم والده ام ميان ايوان پيش من است تا مرا ديد و فهميد زبانم باز شده است از شوق بگريه درآمد و دست بگردنم در آورده و مرا بوسيد!! گفتم: مادر جان كجا بودى فرمود: پشت پنجره فولاد بودم شفاى تو را از امام رضا ضامن غريبان عليه السلام مىخواستم كه ناگاه صداى تو را شنيدم كه مىگوئى بسم الله الرحمن الرحيم والده ام كجاست صداى تو را كه شنيدم دانستم كه حضرت امام رضا عليه السلام تو را شفا داده است لذا نزد تو آمدم. سيد مىگويد آنگاه مردم گرد من جمع شده جامه هاى مرا پاره پاره كردند پس مرا نزد متولى آستان قدس رضوى عليه السلام بردند و او پنج تومان بمن داد و نيز مرا نزد حكومت وقت شاهزاده نيرالدوله بردند او هم پنج تومان به من داد. شفاى سيد لال
موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسبها:
امام رضا عليه السلامروز يازدهم ذيقعدة سال 148 ق. در مدينه متولد شد. نام مادرش «تکتم» بود که بعد از تولد حضرت، از طرف امام کاظم عليه السلامطاهره نام گرفت. نام مادر حضرت را «نجمه» نيز گفتهاند. نقش انگشتري آن حضرت «ماشاءالله ولا قوة الاّ بالله» بوده است. علي، ابوالحسن الثاني، رضا، سال 183 در سن 35 سالگي. 19 يا 20 سال. دو پسر به نام جوادعليه السلام فرزند ديگر به نام حسين. رافعي مينويسد: امام رضا عليه السلامدر سفري به قزوين آمده، در خانه داود بن سليمان مخفي شده است. وي از امام نقل کرده است: «فرزندي از حضرت که دو سال يا کمتر داشته در قزوين مدفون است.» اين همان امامزاده حسين است که اکنون در قزوين بارگاهي دارد. به احتمال، اين مسافرت در سال 193 ق. مقارن با مرگ رشيد صورت گرفته است.[1] امام تا سال 201 ق. در مدينه بود، در رمضان آن سال وارد مرو شده و در سن 55 سالگي، آخر صفر سال 203 ق. به علت خوردن انگور مسموم - به اجبار مأمون - مسموم شده و در طوس به خاک سپرده شد. ده سال از مدت امامت حضرت با هارون الرشيد (193 - 1عليه السلام 0 ). پنج سال با محمد امين پسر هارون (198 - 193). ده سال با عبدالله مأمون پسر ديگر هارون (218 - 193) که با برادرش جنگيد. امام در حدود 20 سال از مأمون بزرگتر بود. ترجمه آثار علمي بيگانگان از زمان امويان شروع شد و در عصر عباسيان بويژه در زمان هارون و مأمون به اوج خود رسيد. (همانگونه که در اين زمان وسعت کشور اسلامي به بالاترين حد خود در طول تاريخ رسيد) مأمون نامه اي به پادشاه روم نوشت و مجموعهاي از علوم قديم و آثار ارسطو را درخواست کرد و جمعي از دانشمندان مانند «حجاج بن مطر» و «ابن بطريق» و «سلما» سرپرست «بيت الحکمة» کتابخانه بزرگ بغداد را مأمور ترجمه آنها نمود. «خالد بن يزيد»، طب وشيمي را (ميخواست از راه شيمي طلاي مصنوعي به دست آورد) «حنين بن اسحاق» بعضي از کتب سقراط و جالينوس را، ابن مقفع، کليله و دمنه و همين طور کتاب اقليدس را، به عربي برگرداندند. خود مأمون نيز ترجمه ميکرد. يعقوب ابن اسحاق کندي که در طب، فلسفه، حساب، منطق، هندسه و نجوم خبره بود و درتأليفات خود از روش ارسطو پيروي ميکرد، بسياري از کتابهاي فلسفه را به عربي برگرداند و مشکلات آن را توضيح داد. کساني را به قسطنطنيه فرستاد تا کتابهاي کمياب فلسفه، هندسه، موسيقي و طب را بياورند. محمد بن موسي خوارزمي - رياضي دان بزرگ - جبر را از حساب جدا کرد. «دارالحکمه» کتابخانه بزرگي بود که به احتمال قوي هارون آن را بنيانگذاري و مأمون تقويت کرد و همچنان باقي بود تا بغداد به دست مغولان افتاد. آنان که از تمدن و فرهنگ بويي نبرده بودند آن را به آتش کشيدند. به دنبال نهضت ترجمه آنچه ماية نگراني بود اينکه در بين اين مترجمان افرادي متعصب و سرسخت از مذاهب ديگر مانند زردشتي، صائبي، نسطوري، برهمنهاي هند، روميان وجود داشتند و اين فرصتي بود براي نشر افکار مسموم خود و القاء آن به جوانان و افراد ساده دل و همينطور محتواي خود اين کتب نيز ميتوانست شبهاتي به همراه داشته باشد. امام رضا عليه السلامبا آگاهي از اين خطر و با حضور فعال در جلسات بحثهاي علمي که توسط مأمون برگزار ميشد، سعي کردند جلو هرگونه انحراف احتمالي را بگيرند و برتري اهلبيت: را نشان دهند.[2] در اينجا چند عقيده وجود دارد. از جمله: الف) اينکه هدف محکوميت امام بود. دليلش اينکه مأمون به «سليمان مروزي» گفت: هدف من از برگزاري جلسة بحث چيزي جز اين نيست که راه را بر او - امام رضا عليه السلامببندي.[3] شاهد ديگر کلام امام که فرمود: هنگامي که با اهل تورات به توراتشان، با اهل انجيل به انجيلشان، باا هل زبور با زبورشان، با ستاره پرستان به شيوة عبرانيشان، با موبدان به شيوه پارسيشان با روميان به سبک خودشان استدلال کرده همه را به تصديق سخن خود وادار کنم، مأمون خواهد فهميد که راه خطا را برگزيده و يقيناً پشيمان خواهد شد.[4] آنچه اين احتمال را تقويت ميکند آن است که دربار مأمون تا پيش از شهادت امام، پيوسته محل برگزاري اين مناظرهها بود؛ ولي پس از آن ديگر اثري ازاين مجالس علمي و بحثهاي کلامي ديده نشد. وقتي اين محافل در از ميان بردن شخصيت امام ناکام ماند، مأمون در انديشة حذف فيزيکي امام فرورفت و سرانجام ايشان را مسموم ساخت. ب) مأمون خود، آدم بيفضلي نبود و تمايل داشت به عنوان يک زمامدار عالم در جامعة اسلامي معرفي گردد و مورد توجه قرارگيرد. او شهرت به علم دوستي داشت و فيلسوف خلفاي عباسي شناخته ميشد.[5] اين مناظرات فراوان است و شيخ صدوق در «عيون اخبارالرضا» و علامه مجلسي در جلد 49 بحارالانوار و استاد عزيزالله عطاردي در کتاب مسند الامام الرضا جلد دوم آوردهاند مهمترين اين مناظرات عبارت است از: 1. مناظره با جاثليق (اين کلمه لقب پيشواي عيسويان بود.) 2. مناظره با رأس الجالوت (اين کلمه لقب پيشواي يهود بود.) 3. مناظره با هربز اکبر (اين کلمه لقب پيشواي زردشتي بود.) 4. با عمران صائبي (از پيروان حضرت يحييعليه السلام ) 5. با سليمان مروزي؛ وي عالم بزرگ علم کلام در خطة خراسان بود. 6. علي بن محمد بن جهم؛ ناصبي و دشمن اهلبيت:. 7. مناظره با ارباب مذاهب مختلف در بصره. امام رضا عليه السلامنيز پيروان و خواص خويش را امر به تدوين علم و احاديث مينمود. در مصادر روايي، کتبي به حضرت نسبت داده شدهاست و جزء مؤلفات حضرت آوردهاند از جمله: اين کتاب را «مسند الامام الرضا» نيز ناميدهاند و بسياري از رواة فريقين اين را نقل نموده و در بعضي از مصادر، اسامي بعضي از رواة آن آمده است و نسخههاي متعدد از آن در «صنعاء» و در «قم» تحت عنوان «کتاب ابن ابيالجعد» که کنية «احمد بن عامر بن سليمان الطائي» است، در تهران و مشهد وجود دارد.[6] رسالهاي در مسائل طبّي که امام به درخواست مأمون نوشته است و مأمون دستور داد آن را با آب طلا بنويسند. لذا رساله ذهبيه ناميده شد.[7] مأمون مجالس علمي و مناظرات ديني و علمي بين امام و علماء اديان ديگر برقرار مينمود. امامعليه السلام نيز فرصت را غنيمت شمرده و حقانيت، تشيع و اسلام را به اثبات ميرساند و اعتقادات ديگران را با استدلال رد مينمود که بعداً يکي از پيروان امام آن مجالس را گردآوري نمود. نجاشي ميگويد: «حسين بن محمد بن الفضل... ابو محمد شيخ من الهاشميين، ثقة، ... صنّف مجالس الرضا عليه السلاممع اهل الاديان.» اين صحيفه را «ابوالحسن علي بن علي الخزاعي» برادر شاعر بزرگ شيعي يعني دعبل خزاعي نقل کرده است. شيخ طوسي به همين سند از اين کتاب روايت نقل نموده است. محقق بزرگوار سيد محمد رضا جلالي حسيني احتمال داده است که اين همان کتابي باشد که نجاشي آن را ذکر کرده است. در مقدمه المعجم المفهرس الالفاظ احاديث البحار 20 مورد از تأليفات امام رضا عليه السلام را نام ميبرد.[8] علامة سيد محسن امين فرمود: «فيه حجج بالغة و مطالب جليلة في علم الکلام»کتب ديگري نيز براي امام شمرده اند که عبارت است از: کتابي که وريزة بن محمد روايت کرده. کتابي به روايت علي بن مهدي، نسخه متبوعة بزرگي به روايت محمد بن عبدالله و نسخههاي ديگر و «مسائل» به روايت معاوية بن سعيد و «مسائل» به روايت حسن بن علي الوشاء و مسائل و کتب ديگري که در مجموع به بيست نسخه مي رسد. البته برخي در صحت انتساب اين کتب به امام ترديد کردهاند از جمله: دکتر مجيد معارف ميگويد: «برخي از محققان آثاري به امام نسبت دادهاند، از جمله: فقه رضوي، رساله ذهبيه در طب، رسالة محض الاسلام، پاسخ به مسائل ابن سنان و کتاب علل ابن شاذان که انتساب آنها مورد ترديد است. » و در اين بارة ارجاع داده است به تحليلي از زندگاني امام رضا عليه السلاماز محمد جواد فضل الله، معرفة الحديث محمد باقر بهبودي، سيرة الائمّه هاشم معروف حسني و مجموعه آثار نخستين کنگره امام رضا عليه السلام. وي ميگويد: آنچه به آنان منتسب گرديده نوعاً از مجعولات غلات ميباشد. زيرا شرايط امامان اجازه اين امور را به آنان نميداده است.[9] ايت الله العظمي بروجردي1در کتاب جامع الاحاديث ميفرمايد: «ان عدد الکتب التي جمعت احاديث الشيعه في زمان الامام الثامنعليه السلام وصل الي الاربعمأئة، ثم قام جمع من فضلاء اصحاب الطبقة السادسة من اصحاب الامام الرضا عليه السلام في جميع هذه الاحاديث الشريفة المتفرقة في تلک الکتب ثم جمع تلامذتهم الاجلاء من امثال علي بن مهزيار الاهوازي والحسين ابن سعيد الاهوازي تلک الاحاديث في کتابين فکانا مرجعاً لعلماء الشيعة حتي قام ثقة الاسلام کليني في تأليف کتابه «الکافي» و الشيخ الصدوق في کتابه «من لايحضره الفقيه» و الشيخ الطوسي في کتابه «التهذيب» و «الاستبصار» و بهذا قد جمعت فيهذه الکتب الابعة الجوامع الحديثيه الاولية والثانوية باحسن وجه فکانت مرجعاً لعلماء الشيعة في تلک الاعصار و الامصار و لان جميع احاديث تلک الاصول اجتمعت في هذه الکتب الاربعة، قلت المراجعة لتلک الاصول تدريجياً حتي ترکت.»[10] در زمان امام رضا عليه السلام عليه السلام عليه السلام نفر از اصحاب امامعليه السلام 20عليه السلام کتاب حديثي تأليف کردهاند. از جملة آنان ميتوان از حسين بن سعيد (30 کتاب)، صفوان بن يحيي (16 کتاب) و محمد بن عمر الواقدي (28 کتاب) و موسي بن القاسم (15 کتاب) نام برد. شيخ طوسي آمار رجال امام را به 318 راوي رسانده است.[11] 1. حيات فکري و سياسي، ص 426. 2. سيره پيشوايان، ص 509. 3. سيره، ص 512 و 513. 4. همان. 5. حيات فکري و سياسي امامان شيعه، ص 483. 6. مقدمه المعجم المفهرس، ص 44. 7. اعيان الشيعه، ج 2، ص 26. وي ميگويد: «له مؤلفان کثيره» بعد هفت مورد را نام ميبرد. 8. مقدمه المعجم المفهرس، ص 44 و 45. 9. تاريخ عمومي حديث .... و مجموعه معارف، ص 313 - 314. 10. مستدرکات علم رجال الحديث، ج 1، ص 13. 11. دروس فينصوص الحديثية، مهريزي، ص 91.امام رضا و خدمات فرهنگي
اسم حضرت:
کنيه:
لقب:
شروع امامت:
مدت امامت:
فرزندان:
شهادت:
خلفاي معاصر امام
افکار بيگانه در عصر رضوي
امام رضا عليه السلامو هجوم فرهنگي بيگانه
هدف مأمون از برگزاري بحثهاي علمي
مناظرات امام با پيروان اديان
تدوين حديث در عصر امام
صحيفة الرضا عليه السلام
الرسالة الذهبية
مجالس الرضا عليه السلام مع اهل الايمان
امالي الامام الرضا عليه السلام
کتاب الاهليلجة
شاگردان امام رضا عليه السلام و تدوين حديث
موضوعات مرتبط: زندگینامه حضرت ، خلاصه ی زندگی امام رض(ع) ، ،
برچسبها:
پشت پنجره اتاقش نشسته بود و با حالتي چشم به راه، بيرون را نظاره ميكرد. هوا گرفته و خفه بود، ابرهاي غليظ و سياه در آسمان به چشم ميخورد و دل او نيز، مثل هوا، گرفته و ابري بود و ابر نگاهش، هواي باريدن داشت. ياد غمگين گذشته و درد لاعلاجي كه به جانش افتاده و او را زمينگير كرده بود، در خاطرش زنده شد. موجي از احساس غم، درياي وجودش را متلاطم كرد. هنوز خيلي جوان بود. نياز به نشاط و شادماني داشت، نه اندوه و گوشهنشيني و اسارت ويلچر و عصا. سرشار از نيرو و توان جواني بود و مالامال از آرزو و آمال رنگين. به طاووسي ميماند كه وقتي چتر زيباي خود را ميگشود تا سرشار از غرور و نخوت شود، به ناگاه با ديدن پاهاي نازيباي خود، همه غرورش ميشكست و با يأس و نااميدي چتر زيبايش را ميبست و از شور و شوق ميافتاد. او با تمام شور جواني، پايي عليل داشت كه شادابي را از او گرفته و وي را به آدمي ملول و گوشهگير مبدل كرده بود. براي درمان فلج پاهايش به دكترهاي زيادي مراجعه كرد، اما هيچ فايدهاي نداشت. دكترها گفته بودند براي علاج بيماري او، بايد پاهايش را عمل كنند و چنين كاري احتياج به پول زيادي داشت كه براي پدر او كه كارگر ساده كارخانه چوببري بود، امكان نداشت. حقوق او كفاف زندگي خانواده چند نفرهشان را هم نميداد، چه رسد به خرج بيمارستان و عمل و دارو و درمان. عليرضا با نگاه خيس خود و يأس و ملال به بيرون مينگريست كه همچنان باران ريز و تندي پشت پنجره شروع به باريدن كرده و آسفالت سياه خيابان را مثل گونههاي رنگ پريده و لاغر او خيس كرده بود، اشك را از نگاهش بر گرفت و چشمانش را به انتهاي خيابان و جايي دوخت كه پسرخالهاش لحظاتي پيش در پيچ آن از نگاهش پنهان شد. او آمده بود تا از عليرضا براي همراهي در سفر مشهد، وعده بگيرد، اما عليرضا كه همه وجودش ملال و يأس بود، به او جواب رد داد. خيابان همچنان خلوت و بيرهگذر بود. فقط گاهي نيزه چراغ اتومبيلي تاريكي شب را ميدريد و عبور پر سرعت ماشيني از برابر پنجره بسته اتاق، براي لحظهاي كوتاه سكوت را ميشكست و باز سايه سنگين سكوت بر فضاي خيابان ميافتاد و سكوت، آنقدر سنگين بود كه صداي پاي باران بر آسفالت خيابان، از پشت پنجره بسته اتاق هم به گوش ميرسيد. سكوت در خانه او مچاله شده بود و آزارش ميداد. دلش ميخواست كسي بيايد و آن سكوت غم بار را از خانه بتكاند و او را از ملال و دلتنگي برهاند. نگاهش در پي يافتن يك هم صحبت بود، كه رعدي غريد و سكوت خيابان را شكست. باد تندي وزيدن گرفت و موج خفيفي از بوي رطوبت باران و آواي حزين نوحهاي غمگنانه را از لاي درز پنجره، به داخل اتاق كشاند. با شنيدن آواي حزين نوحهخوان، برقي در ذهن پر ملال عليرضا جهيدن گرفت. از اينكه تا آن موقع چنان فكري به ذهنش نرسيده بود، خود را شماتت كرد. خيزي شادمانه برداشت و پنجره را گشود. باد، نرمههاي باران را به صورتش پاشيد و او را غرق در لذت و شادابي كرد. از پيچ خيابان سايه پسرخالهاش هويدا شد. عليرضا سرش را از پنجره بيرون برد و صدايش را به بيرون فرستاد: ـ آهاي... پسرخاله! پسرخاله، با شنيدن صداي عليرضا، به سمت او رفت، وارد خانه شد و عليرضا به استقبال او، تا جلوي در رفت. ـ سلام پسرخاله! ـ سلام، چي شده عليرضا؟ ـ من هم ميآيم، ميخواهم روز رحلت پيامبر(ص) در مشهد باشم. ـ چه خوب. پس مسافري؟ قدمت روي چشم! اسمت را توي كاروان مينويسم. شهر شلوغ بود و سياهپوش، هيأتهاي عزاداري تمام خيابانهاي منتهي به حرم را پر كرده بودند. تا چشم كار ميكرد، علم، بيرق و سينهزن و زنجيرزن بود. عزاداران مويهكنان و نوحهخوان، به سمت حرم ميرفتند و عليرضا قطرهاي از آن درياي پر تلاطم انساني بود، كه با چشماني پر اشك و قلبي پر سوز بر ويلچرش نشسته بود و به سوي حرم ميرفت. احساس عجيبي داشت. پر از شادماني كودكانه بود. انگار خوني داغ و جوشان در زير پوستش جريان يافته بود. قلبش مثل دريايي عظيم كه توفاني شود و موجها را به ساحل بكوبد، ميتپيد و او صداي ضربان قلبش را در آن همهمه و شلوغي، به خوبي ميشنيد. وارد حرم شد، نور درخشان آفتاب همه صحن را پر كرده بود. عليرضا روبروي پنجره فولاد ايستاد و از همانجا دلش را به مشبكهاي طلايي ضريح گره زد. عجز اشك در نگاه ملتمساش پيدا بود: اي امام غريب! نميدانم چه شد كه دلم يكباره هواي تو را كرد و آمدم به زيارتت. توفيق را ميبيني؟ درست روزي آمدم كه مقارن با سالروز شهادت توست. به مظلوميت تو قسم، ديگر تحمل ندارم. كمكم كن و از اين رنجوري نجاتم بده. سالهاست اسير غم اين دردم، اما هيچ وقت دلم چنين روشن هواي تو را نكرده بود. حتماً حكمتي در اين تمنا و در اين هواي خوش زيارت وجود دارد. از ويلچرش پايين رفت و خود را كشان كشان تا پنجره فولاد رساند. رشتهاي را بر مشبك ضريح گره زد و خود به نماز و نياز استاد. تا شب در آنجا دخيل نشست و تمام خاطرات گذشته را جلوي چشمانش، دوباره جان داد. بلا با درد پا به سراغش آمد و كم كم توان حركت را از او گرفت و او را زنداني چرخ و عصا كرد. از شرم و خجالت و زخم زبان بچهها، ترك تحصيل كرد و گوشهنشين خانه شد. با كسي حرف نميزد و مثل تخته سنگهاي كوه، بيحس و ساكت شده بود. به وضوح ميشد فشار اندوه را از خطوط چهره و از نگاه محزونش خواند. پدر، مادر و برادران و خواهرش از ديدن او در آن حالت، رنجور و ملول بودند و روز به روز بر افسردگي و يأس آنان افزوده ميشد. آنها براي بهبود عليرضا به هر دري زدند، از زمال و دعانويس گرفته، تا دكتر و آزمايش و بيمارستان، اما فايدهاي نداشت. او ديگر از همه جا و همه كس نااميد شده بود، كه پسرخالهاش به او پيشنهاد كرد با هم و همراه هيأت عزاداري به مشهد بروند: ـ با اين پاي عليل چطور بيايم؟ سربار و مزاحم شما ميشوم. اما يكباره فكري به ذهنش آمد. دخيل بستن به ضريح امام(ع). پسرخاله را صدا زد و با او راهي سفر شد. سفر عشق. صداي صلوات و ذكري مبهم از فضاي پر همهمه صحن در گوشش پيچيد. از رؤيا بيرون آمد. شب شال سياهش را در همه جاي صحن گسترده بود. نگاهش را به آسمان دوخت و به ستارگاني كه در آن سوسو ميزد، از احساس فرحبخشي كه همه وجودش را پر كرده بود، غرق لذت شد. از دورها، آنجا كه بام حرم با آسمان يكي شده بود، ستاره كوچكي هويدا شد و پيش آمد و بزرگ و بزرگتر شد و روشنايي فوقالعادهاش تمام اطراف او را فرا گرفت. حسي به درونش سرك كشيد، داغي مطبوعي به جانش افتاد و زواياي روح و جسمش را كاويد، پاهايش از هرم گرم آن لهيب، جاني دوباره گرفت و چيزي در درونش بيقراري كرد. ندايي دروني به او فرمان برخاستن داد و... برخاست. گره نخ از مشبك ضريح سر خورد و جلوي پايش بر زمين افتاد. او شگفتزده در خود نگريست كه بر پاي خود ايستاده و از ناتواني پاهايش خبري نيست. مجموعهاي در هم از مويه و گريه شد. گريهاي كه فرياد شادي او را در پي داشت. با غريو شادي او سكوت، تركيد و صحن حرم پر از همهمه عاشقانه شد. بوي تند و مطبوع عود در فضا پيچيد. عليرضا در درياي آغوشي كه به رويش گشوده شده بود، غرق شد. بر دستها بالا رفت و در امواج پرتلاطم آن شنا كرد و گريست. اشكهايش، مثل قطرات باران بر سر جمعيت باريدن گرفت.شفايافته: عليرضا حسيني
نوع بيماري: فلج پاها
موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسبها:
نام شفايافته: مرضيه عظيمي، سن: 15 سال، ساكن مشهد، نوع بيماري، بيماري اعصاب و تشنج، فلج پاها، نابينايي؛ تاريخ شفا: 13/3/72 ساعت توسل: 16؛ پشت پنجره فولاد دكتر عينك ذرهبينياش را از روي چشمهايش برداشت، از پشت ميز بزرگش بلند شد و به طرف صندلي چرخدار مرضيه آمد. مقابل او ايستاد و در حالي كه با تعجب به هيكل بزرگ او كه به بيحركت ميان صندلي افتاده بود نگاه ميكرد، گفت: چند سال دارد؟ صغري خانم با گوشه چادرش اشكهايش را پاك كرد: پانزده سال آقاي دكتر! دكتر سرش را به طرف او برگرداند: فقط پانزده سال؟ و بدون اينكه منتظر جواب بماند، دوباره نگاهش را به طرف مرضيه چرخاند. پاهاي ورم كرده و بزرگي كه به صورت ناخوشايندي آويزان شده بودند، تنه بزرگي كه بر روي صندلي به يك طرف خم شده بود و صورت گوشت آلودي كه بيشتر به يك توپ پر باد شباهت داشت. پرسيد: بايد دويست و پنجاه كيلويي وزنش باشد، اينطور نيست؟ صغري خانم كمي جلو آمد: سيصد كيلو آقاي دكتر! ـ شما مادرش هستيد؟ ـ بله! ـ گفتيد تمام پزشكان جوابش كردهاند؟ ـ بله آقاي دكتر! لطفاً پرونده پزشكياش را به من بدهيد. صغرا خانم پرونده قطور مرضيه را به دست دكتر داد و به گوشه اتاق رفت، گوشه چادرش را به دندان گرفت و شروع كرد به جويدن آن. دكتر پشت ميزش نشست، عينكش را دوباره بر چشم گذاشت و به مطالعه پرونده مشغول شد، بعد سرش را بلند كرد و پرسيد: سكته مغزي هم داشته؟ ـ بله آقا، سكته مغزي، بعد هم تشنج. نميتواند دستهايش را كنترل كند، كتري را كه به دست ميگيرد، هر لحظه ممكن است آب جوش را روي پاهايش بريزد. ـ اما وزنش چطور؟ اين همه اضافه وزن چطور پيدا شد؟ ـ وقتي بيماري اعصاب گرفت، گفتيم كه ديگر كار خانه نكند، البته قبل از بيماري خيلي كار ميكرد، كارهاي سنگين و طاقتفرسا، البته من مقصر نبودم، رسيدگي به شش بچه كوچك كار آساني نبود، همين موقع بود كه تعادل روحي او به هم خورد، بيمار كه شد ديگر كار نكرد، كارش اين بود كه گوشهاي مينشست و با كسي حرف نميزد، ما اصلاً متوجه اضافه وزن او نبوديم و عاقبت هم اين وزن زياد پاهايش را از كار انداخت. مادر مرضيه ساكت شد، اشكهايش را پاك كرد و دوباره به جويدن گوشه چادرش مشغول شد. دكتر آه سردي كشيد، از پشت ميز كارش بلند شد، به طرف مرضيه آمد، دستش را به طرف چشم راست او برد و پلكش را بالا زد، دستش را پايين آورد و اين بار چشم چپ را معاينه كرد. سپس پرسيد: اما درباره چشمهايش چه ميگوييد، آيا قبل از اينكه به بيماري چاقي مبتلا شود، چشمهايش عيبي داشتهاند؟ ـ نه آقاي دكتر چشمهايش خوب خوب بود، اما نميدانم چطور خيلي زود چشمهايش را هم از دست داد، حالا هم كه يك تكه گوشت شده، نه راه ميرود نه جايي را ميبيند. هر چه دوا و درمان كرديم فايده نداشته، حالا فقط اميد من به شماست. دكتر با ناراحتي به طرف پنجره اتاق رفت، آن را باز كرد و به خورشيد كه همه جا را روشن كرده بود، نگاهي انداخت و وقتي به اين مسأله فكر كرد كه چشمهاي مرضيه از اين درياي نور نصيبي ندارند، بر ناراحتياش افزوده شد، اما از دست او هيچ كاري ساخته نبود و او اين را خوب مي دانست. لذا به طرف صغرا خانم آمد، سرش را پايين انداخت و گفت: ببين خانم من فكر ميكنم به نفع شماست كه ديگر بيش از اين پولهايتان را هدر ندهيد، همان طور كه قبلاً همكارانم هم به شما گفتهاند، هيچ اميدي نيست، هيچكس نميتواند براي اين بچه كاري انجام دهد، يك معجزه. فقط يك معجزه ممكن است او را نجات دهد. دكتر لحظهاي ساكت شد، نفس عميقي كشيد و ادامه داد: بنابراين من به شما پيشنهاد ميكنم اگر تحملش را داريد او را به خانه ببريد و او را با همين وضعي كه دارد بپذيريد و اگر نميتوانيد، عقيده اينست كه او را به آسايشگاه معلولان تحويل دهيد، آنها ميدانند اين طور بچهها را چطور نگهداري كنند. مادر مرضيه بدون اينكه چيزي بگويد به طرف دخترش آمده، پشت سرش قرار گرفت و صندلي چرخدار را به طرف در خروجي حركت داد. قبل از اينكه از در خارج شود، برگشت و يكبار ديگر به دكتر نگاه كرد. اما او سرش را همچنان پايين نگه داشته بود. از مطب دكتر فاصله گرفت، چند راهرو از راهروهاي دراز و طولاني بيمارستان قائم(عج) را پشت سر گذاشت، قبل از اينكه به آخرين راهرو برسد، ناگهان متوجه صدها چشمي شد كه به او و دخترش خيره شده بودند، مردها و زنهاي زيادي در دو طرف راهرو ايستاده بودند و مانند كساني كه چيز عجيبي را براي اولين بار ببينند، به او و دخترش نگاه ميكردند. ايستاد، چرخ را رها كرد و به مقابل دخترش آمد، وقتي اشكهاي او را ديد بياختيار او را در آغوش كشيد. مرضيه كه حالا گريهاش بيشتر شده بود گفت: مادر، من ميخواهم پيش شما باشم، نميخواهم به آسايشگاه معلولان بروم، من شما را دوست دارم، مرا به آسايشگاه نبريد. صغرا خانم اين بار محكمتر دخترش را در آغوش فشرد، دستهايش را گرفت و گفت: ما بايد دنبال دكتر ديگري بگرديم. ـ اما شما نبايد ديگر پولهايتان را به خاطر من هدر دهيد. و مادر فقط گفت: ميدانم دخترم، ميدانم. بلافاصله، صندلي چرخدار را به حركت در آورد، از ميان جمعيت راهي باز كرد و به سرعت از آنجا دور شد. به خانه آمد. مرضيه را به زحمت از روي صندلي پايين آورده او را در گوشه اتاق قرار داد. بالش را زير سرش گذاشت و پتو را روي او كشيد و بلافاصله از خانه خارج شد او تصميمش را گرفته بود، به سرعت خودش را به بازار رساند، مقدار زيادي سبزي آش خريد. وقتي فكر كرد فردا سهشنبه است و اولين روز ماه ذيالحجه، لبخند زد، تصميم گرفت به نيت شفاي مرضيه، آش نذري بپزد. وقتي سهشنبه از راه رسيد او به نذر خود عمل كرد. سينيهاي بزرگ كه چند كاسه آش در آنها قرار داشت ناگهان تمام كوچه را پر كرد، دَرِ تمام خانهها به صدا در آمد و كاسههاي كوچك و بزرگ آش در سفرهها جاي گرفت. صغرا خانم در آخرين دقايق پاياني شب و آن هنگام كه شستن ديگ بزرگ آش را به پايان برده بود، سرش را بلند كرد و به آسمان نگاهي انداخت، وسيع بود و بيانتها. هزاران ستاره، مانند هزاران چراغ پرنور در يك لحظه به او لبخند زدند. او هم خنديد، درد كمرش را هم از ياد برد. نگاهش را از آسمان و از ستارهها گرفت و به درون اتاق آمد، سجاده را پهن كرد دو ركعت نماز خواند. قرآن را باز كرد و چند آيه از آيات خداوند را زمزمه كرد. وقتي قطرات اشك از چشمانش سرازير شد حاجت خود را طلبيد؛ چند لحظه بعد خواب پلكهاي خستهاش را روي هم آورد. مدت زيادي از خوابيدن او نگذشته بود كه احساس كرد دو بانو، بانواني با حجاب و نوراني، گويي از دنيايي ديگر به سويش آمدند. اول ترسيد و بعد تعجب كرد، اما وقتي آن دو بانوي بزرگوار با مهرباني به او گفتند كه به زيارت خانه خدا برود لبخند زد. وقتي از خواب بيدار شد، هيچكدام از آنها را آنجا نديد، چشمهايش را ماليد ولي خبري نبود، از جايش بلند شد، به طرف مرضيه آمد. مرضيه خوابيده بود. به سختي نفس ميكشيد. به طرف پنجره اتاق آمد. به حياط نگاهي انداخت. ديگ بزرگ آش نزديك ديوار خانه قرار داشت. به آسمان نگاهي انداخت. به زيارت فكر كرد. اما براي رفتن به مكه پول لازم بود. وقتي به ياد آورد كه بيماري مرضيه ديگر پولي برايش باقي نگذاشته است، دلش گرفت. خورشيد اولين اشعههاي نورش را به حياط بزرگ خانه سپرده بود كه صغرا خانم با خوشحالي به طرف دخترش دويد، او را از خواب بيدار كرد و گفت: بايد به حرم برويم، مرضيه بلند شو! بايد به حرم امام رضا(ع) برويم، حج ما آنجاست، حج فقرا آنجاست. به زحمت مرضيه را روي چرخ قرار داد و ساعتي بعد او را با پارچهاي سبز رنگ به پنجره فولاد دخيل بست. مادر با قلب شكسته اشك ميريخت. مرضيه كه با چشمان بيفروغ به اطراف مينگريست، احساس دلتنگي عجيبي داشت. وقتي اين دلتنگي بيشتر شد، اشكش سرازير شد. چند لحظه بعد اختيار اشكها را از دست داد. باران اشكها، اشكهاي درخواست و دعا، اشكهاي اميد و رجا اشكهاي پاك و زلال آمدند و آمدند تا غبار نابينايي مرضيه را شستند و با خود بردند. دو بانوي بزرگوار حالا مقابل چشمان مرضيه قرار داشتند. از پنجره فولاد بوي بهشت به مشام ميرسيد به او اشاره كردند كه از جايش بلند شود، ولي او نميتوانست. ناگهان آقايي كه هيچ نشانه خاكي در وجود او به چشم نميخورد از طرف پنجره فولاد پيدا شد. جلو آمد با هيبت بود و با عظمت، نزديك شد. حضورش بوي اميد ميداد. پوشش سبز رنگش نتوانسته بود نورانيت چهرهاش را پنهان كند. حجاب را كنار زد، يك پارچه نور مانند هزاران چلچراغ ناگهان پديدار شد، گفت بلند شو! با مهرباني به او گفت كه ديگر دارو مصرف نكند و ناگهان ناپديد شد. نقارههاي حرم به افتخار اين شفايافته به صدا درآمدند، كبوتران به شكرانه اين لطف به پرواز درآمدند و در اطراف گنبد طلا به طواف پرداختند، مرضيه عظيمي، دختر 15 ساله مشهدي، ناگهان بر روي دستها قرار گرفت. بوي بهشت از پنجره فولاد
موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسبها: