فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

 

شفاى عبدالحسين

نام من عبدالحسين شهرت پاكزاد پدرم خان على مادرم زهرا شماره شناسنامه ام چهارهزار و سيصد و سى و نه صادره از مشهد رتبه ام استواريكم از اهل رضائيه آذربايجانم.

در سال 1304 شمسى در جنگ تركمن صحرا هر دو پا با دست چپم مورد اصابت گلوله واقع شد و مرا بعنوان اسيرى به تركمن صحرا بردند و در آنجا سه سال گرفتار بودم و آنگاه آزادم كردند و چون آزاد شدم مرا به مشهد آوردند.

بهدارى لشكر سه سال در مريضخانه بسر بردم و سه مرتبه اطباء راءى دادند دست چپم از شانه قطع شود و من در اين مرتبه سوم از خود نااميد شدم و درخواست مرخصى نمودم.

براى تشرف بحرم مطهر حضرت رضا عليه السلام بتوسط دو نفر از پرستاران مرا به درشكه اى نشانيده آوردند تا بست آستان قدس و آنگاه دو نفر زير بغلهاى مرا گرفته تا ايوان طلا آوردند پس بايشان گفتم مرا واگذاريد و برويد.

ايشان رفتند و من متوسل بحضرت رضا عليه السلام شدم و از گرد فرشهائى كه از حرم براى تميز كردن بيرون آورده بودند بر خود ماليدم. پس از آن باز مرا بوسيله درشكه به مريضخانه مراجعت دادند و روى تخت خوابانيدند و فرداى آن شب كه قرار بود دست مرا قطع كنند، دكترها به توجه حضرت رضا عليه السلام از قطع دستم منصرف شدند و مرا بحال خود واگذاشتند و به معالجه پرداختند و در مدت شش ماه در حدود دوهزار سوزنهاى آمپول و دواهاى تلخ و شور بمن تزريق نموده و خورانيدند تا خودم و طبيبان خسته شدند و نتيجه اى حاصل نشد.

من در پرونده خود ديدم نوشته اند اين شخص از دست و پا فلج است و قابل علاج نيست. پس در اين روز خواستم باداره دژبان لشكر شرح حالم را گزارش دهم هنگامى كه بيرون آمدم در ميدان پستخانه بزمين افتادم و نفهميدم چه شد.

پس از يكساعت و نيم بهوش آمدم خودم را در اطاق دژبان يافتم و ديدم چند نفر دور مرا گرفته اند و مىخواهند مرا ببهدارى لشكر ببرند.

به سرهنگ گفتم مرا كجا مىبريد گفت باباجان حالت خراب است تو را مىفرستيم به بهدارى لشكر گفتم من سالهاست كه از بهدارى لشگر نتيجه نگرفته ام مرا اجازه بدهيد خدمت حضرت رضا عليه السلام بروم.

خواهش مرا پذيرفتند و مرا آوردند تا خيابان طبرسى در آنجا نيز بزمين افتادم. پس مرا حركت دادند و خواستند مرا ببرند بقهوه خانه اى كه در آن نزديكى بود من قبول نكردم و گفتم مرا بآستانه قدس ببريد.

مرا بآستانه مقدس مشرف ساختند و در پائين پاى مبارك جاى دادند و زيارت نامه خوانى شروع بزيارت خواندن نمود در ضمن زيارت خواندن چون به نام جناب حضرت ابى الفضل عليه السلام رسيد حضرت را قسم دادم كه شفاعت فرمايد تا خدا مرا مرگ يا شفا دهد در حال گريه بودم نفهميدم چه شد.

بوى خوشى به مشامم رسيد و صدائى شنيدم چشم باز كردم سيد جليل القدرى را بالاى سرم ايستاده ديدم. به من فرمود: حركت كن من فورا برخواستم و در خود هيچ آسيبى نيافتم و ملتفت شدم كه تمام اعضاء بدنم صحيح و سالم است.

و اين قضيه را در روزنامه خراسان شماره 1377 نوشته شده بود.(10)

 

  • در آستان رضا هر شهى كه راه نداردهر آنكه نيست گرفتار تار زلف سياهشگداى كوى توام گرچه غرق بحر گناهممراد دينى و عقبى زپيشگاه تو خواهممبين بجرم و گناهم ببين بعفو و سخايتنهاده ام چو سگان سر برآستان جلالتزبحر علم خود اى شاه قطره اى بچشانمگواه من همه خون دل است و گونه زردمهمى به مزرع دل تخم آرزو بفشانم

  • مسلم است كه جز خيل غم سپاه نداردبروز حشر بجز نامه سياه نداردبغير درگهت اين روسيه پناه نداردكه پايه كرمت هيچ پيشگاه نداردچرا كه محكمه عفو دادخواه نداردكه جز تو بنده شرمنده پادشاه نداردكه حاصل دل مسكين بغير آه نداردشها مگوى كه اين مُدّعى گواه نداردبجز رجا دل حيران من گياه ندارد


موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:, | 9:31 | نویسنده : یک دل سیر شوق ثامن الحججی |

 

شفاى چشم

مرحوم شيخ عبدالخالق بخارائى پيشنماز نقل فرمود كه پسرى نابينا از اهل بخارا در اول شب 29 رجب سنه 1358 شفا يافت كه از حالات او مطلع بود فرمود:

پدر اين پسر در بخارا وفات نمود مادرش او را برداشت از بخارا به مشهد آورد و بحضرت على ابن موسى الرضا پناهنده گرديد. چند وقتى نگذشت كه مادرش هم از دنيا رفت و آن پسر بيكس و تنها ماند. و در حجره اى از سراى بخارائيها بتنهائى بسر مىبرد.

شبى در حجره تنها بود ترسى به او روى داد و در اثر آن ترس چشمهايش آب آورد و نابينا شد.

چون كسى را نداشت من ترحما او را بردم نزد دكتر فاصل كه در مشهد مقدس معروف بود به تخصص در معالجه چشم. چون دكتر چشم او را ديد به بهانه اى گفت دو روز ديگر او را بياوريد. پس از دو روز ديگر خود پسر رفته بود. دكتر بهانه ديگر آورده بود كه شيشه معاينه شكسته.

لذا پسر ماءيوسانه بجاى خود برمى گردد و در آن سراى بخارائيها يكنفر يهودى بوده از كسانيكه در مشهد معروفند به جديدالاسلام. چون از بيكسى و نابينائى آن پسر خبر داشته گفته بود: كه من حاضرم تا صد تومان براى معالجه چشم اين پسر بدهم.

پسر اين سخن را كه شنيد گفت من پول جديد را نمى خواهم بلكه شفاى خود را از حضرت رضا مىخواهم. سپس بقصد شفا گرفتن به دارالسياده مباركه رضويه مىرود و پشت پنجره نقره متوسل بامام هشتم ارواحناه فداه مىشود.

خودش گفت در آن وقت مرا خواب ربود، ناگاه ديدم سيد بزرگوارى از ضريح مطهر بيرون آمد لباس سفيد در بر و شال سبزى بر كمر داشت و سر مقدسش برهنه بود بمن فرمود:

چه مىخواهى عرض كردم چشمهاى خود را مىخواهم!

حضرت يكدست پشت سر من گذاشت و دست ديگر را بچشمهاى من كشيد و من از خواب بيدار شدم در حالتيكه چشمهاى خود را روشن و همه جا و همه چيز را مىديدم و مىبينم.(6)

 

  • در پناهت آمدم من يا على موسى الرضاكوى تو صد طور موسى نور تو نور خداشد تجلّى نور تو در طور از بهر كليمكسب انوار از شعاع قبه ات گردون كندآستانت به ز رضوانست و جنات لقاستكى برابر آستانت را بود خلد برينمستمندان درت شاهند و شاهانند حقير

  • بر عطايت آمدم من يا على موسى الرضاگيتى از نور تو روشن يا على موسى الرضاموسى در طور تو ماءمن يا على موسى الرضاجان تو و گردون بود تن يا على موسى الرضادربر عشاقت احسن يا على موسى الرضالغو باشد اين چنين ظن يا على موسى الرضابر درت هستم سگى من، يا على موسى الرضا


موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:, | 8:30 | نویسنده : |

 

شفاى ميرزا

ميرزا آقاى سبزوارى در اداره ژاندارمرى توپچى بود. ماءمور مىشود با پنج نفر از توپچيان يك گارى فشنگ و باروت به شهر تربت ببرند و چون از مشهد خارج مىشوند در بين راه يكى از آنها اتفاقا آتش سيگارش بصندوق باروت مىرسد و فورا آتش مىگيرد و بلاتاءمل سه نفر از ايشان هلاك و سه نفر ديگر زخمى مىشوند.

خود ميرزا آقا مىگفت من يكمرتبه ملتفت شدم ديدم قوه باروت مرا حركت داده و ده زراع (5 متر) بخط مستقيم بالا برد و فرود آورد و گوشتهاى رگهاى پاهاى من تا پاشنه پا تمامى سوخت. پس مرا به مشهد به مريضخانه لشكرى بردند و حدود يكماه مشغول معالجه شدند.

سپس مرا از آنجا به مريضخانه حضرتى بردند و مدت هشتماه در آنجا تحت معالجه بودم تا اينكه جراحت و چرك التيام شد ولى ابدا قدرت حركت نداشتم. زيرا كه رگهاى پا بكلى سوخته بود. تا شبى با حالت دل شكستگى گريه بسيارى كردم. آنگاه توجه بحضرت رضا عليه السلام نموده عرضه داشتم يابن رسول اللّه، من كه سيدم و از خانواده شما مىباشم، آخر نبايد شما بداد من بيچاره برسيد.

از گريه شديد خوابم برد در عالم خواب ديدم كه سيد بزرگوارى نزد من است و مىفرمايد ميرزاآقا حالت چطور است

تا اين اظهار مرحمت را نمود فورا دستش را گرفتم و گفتم شما كيستيد كه احوال مرا مىپرسيد؟ آيا از اهل سبزواريد يا از خويشاوندان من هستيد؟ فرمود مىخواهى چه كنى من هركس هستم آمده ام احوال تو رابپرسم. عرض كردم: نمى شود، مىخواهم بفهمم و شما را بشناسم. چرا كه تاكنون هيچكس احوال مرا نپرسيده است.

فرمود: تو متوسل به كه شدى عرض كردم بحضرت رضا عليه السلام . فرمود: من همانم.

تا فرمود: من همانم. گفتم آخر مىبينيد كه من به چه حالى افتاده ام و از هر دو پا شل شده ام و نمى توانم حركت كنم. فرمود ببينم پايت را؟

سپس دست مبارك خود را از بالاى يكپاى من تا پاشنه پا كشيد و بعد از آن پاى ديگر را بهمين قسم مسح فرمود و من در خواب حس كردم كه روح تازه اى بپاى من آمد.

بيدار شدم و فهميدم كه شصت پاى من حركت مىكند تعجب كردم با خود گفتم آيا مىشود كه همه پاى من حركت كند. پس پاهاى خود را حركت دادم حركت كرد. دانستم كه خواب من از رؤياهاى صادقه بوده و حضرت رضا عليه السلام مرا شفاء مرحمت نموده از شوق شروع به بلند گريه كردن نمودم بطوريكه بيماران آنجا از صداى گريه من بيدار شدند و گفتند اى سيد در اين وقت شب مگر ديوانه شده اى كه گريه مىكنى و نمى گذارى ما بخوابيم. گفتم شما نمى دانيد: امشب امام هشتم عليه السلام به بالين من تشريف آورد و مرا شفا داد.

چون صبح شد با كمال صحت از مريضخانه بيرون آمدم و توبه كردم كه ديگر به نوكرى دولت اقدام نكنم و حال بعنوان دست فروشى مشغول كسب شده ام.(8)

 

  • روزى بطبيب عشق با صدق و صفاگفتا كه اگر علاج دردت خواهى

  • گفتم كه بگو درد مرا چيست دوابشتاب بدربار شه طوس رضا


موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:, | 8:30 | نویسنده : |

 

شفاى شَل

سيد نبيل ميرسيد محمد اصفهانى نوه ميرسيد حسن معروف بمدرس نقل فرمود كه ميرباباى تبريزى نقل كرد:

من در يكى از قراى تبريز پيش از اينكه شل شوم شوق زيادى باذان گفتن داشتم و اذان مىگفتم.

چون بدنم از كار افتاد و شل شدم ديگر قدرت بر اذان گفتن نداشتم. هر چند دكترها در مقام علاج برآمدند هيچ اثر بهبودى حاصل نشد تا اينكه خبردار شدم كه چند نفر از محل ما قصد زيارت حضرت رضا (ارواحناالفدا) را دارند.

من بقصد زيارت و تشرف بآستان قدس رضوى با ايشان همراه شدم و ايشان مرا ميان گارى انداختند و براه افتادند. ميان گارى ما مردى از طايفه بابيه بود چون مرا بآن حالت شلى ميان گارى ديد به رفقاى من گفت اين شل را چرا با خود مىبريد؟ گفتند براى اينكه حضرت رضا عليه السلام او را شفا بدهد.

آن خبيث بر اين سخن استهزاء و سخريّه كرد. لكن چون ما بسلامت وارد مشهد مقدس شديم سه روز نزد حرم مطهر امام عليه السلام شال خود را بگردن و ضريح مبارك بستم و متوسل بآن بزرگوار شدم.

در روز مذكور پيش از غروب ملتفت خود شدم كه آقاى بزرگوارى ميان ضريح مىبينم در حالتى كه تمام جامه هاى او حتى عمامه اش سبز است بمن فرمود:

برخيز اذان بگو عرض كردم قادر نيستم. فرمود من مىگويم اذان بگو.

بامر آن حضرت خواستم اذان بگويم، فهميدم كه مىتوانم و توانائى بر اذان گفتن دارم. لذا برخواستم و فرياد كردم (الله اكبر. الله اكبر) در آنحال چون مردم صداى مرا شنيدند گفتند اى مرد هنوز وقت اذان نشده است. چرا اذان مىگوئى.

من از آن شوقى كه بر اذان گفتن داشتم اعتنائى بسخن ايشان ننمودم و مشغول بودم تا جمعى بر گرد من جمع شدند و بعضى گفتند: اين همان مرد شلى است كه دو سه روز است اينجا متوسل بوده و قدرت برخواستن نداشت يكوقت جمعيت بر من هجوم آوردند تا جامه هاى مرا پاره پاره كنند من شال خود را از ضريح باز كرده و از حرم پا بفرار گذارده و سالم بيرون آمدم.(5)

 

  • اين چه روحى است كه در صحن وسرا مىبينماين چه نوريست كه ظاهر شده از عالم غيباين چه سريست هويدا شده در ملك جهانوه چه شوريست كه پيدا شده در عالم كونپرسش از عقل نمودم كه چرا حيرانىگفتم اين بارگه و گنبد و ايوان از كيستساحت عرش برين صحن زمين مهر مهين

  • اين چه نوريست كه در ملك ورا مىبينمهركجا مىنگرم نورخدا مىبينمسر ايزد بعيان شمس ضُحى مىبينمعالم مُلك و مَلك نغمه سرا مىبينمگفت حيران همه در امر ولا مىبينمگفت از مظهر حق نور هُدى مىبينمشمس تا بنده از اين صحن و سرا مىبينم


 

 


موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:, | 8:27 | نویسنده : |

 

شفاى درد

شب جمعه چهاردهم ماه شوال سنه 1343 هجرى قمرى خانمى بنام فاطمه دختر فرج الله خان زوجه حاج غلامعلى جوينى ساكن سبزوار شفاء يافت چنانچه شوهرش نقل كرده:

زوجه ام بعد از وضع حمل بيمار شد تا گرفتار تب دائم گرديد و تب او به 37 الى چهل درجه مىرسد و هرچه دكتران سبزوار در معالجه او سعى كردند فائده نبخشيد بلكه بمرضهاى ديگر دچار گرديد.

يكى از اطباء گفت خوب است او را به جهت تغيير آب و هوا بخارج شهر ببرى. مريضه چون اين سخن را شنيد به من گفت حال كه دكتر چنين گفته است بيا و منّتى بر من گذار باينكه مرا بزيارت حضرت رضا عليه السلام ببر تا شفاى خود را از آنحضرت درخواست كنم يا در آنجا بميرم.

من راءى او را پسنديدم و حركت نموده تا به مشهد مشرف شديم و چهار روز نزد طبيبى كه او را مؤيدالاطباء مىگفتند براى معالجه رجوع كرديم لكن اثر بهبودى ظاهر نشد.

آنگاه به دكتر آلمانى رجوع نموديم و او پس از معاينه گفت بايستى يكسال لااقل معالجه شود. پس بيست روز مشغول معالجه گرديد. لكن عوض بهبودى مرض شدت كرد بنحويكه زمين گير شد و نتوانست حركت كند.

لذا من خودم نزد دكتر مىرفتم و دستور مىگرفتم تا روز سه شنبه يازدهم شوال وقتى كه رفتم ديدم حاج غلامحسين جابوزى با جماعتى نزد دكتر آمدند و حاجى مذكور به دكتر گفت ديروز حضرت رضا عليه السلام دختر مرا شفاء مرحمت فرموده و اينك او را آورده ام تا معاينه كنى همان قسمى كه ديروز معاينه نمودى پس دكتر دست دختر را سوزن زد و فرياد او از سوزش بلند شد.

دكتر دانست كه دستش صحت يافته خوش وقت شد و گفت: من تو را باين كار دلالت كردم. آنگاه بديلماج خود گفت بنويس كه من ديروز كوكب مشلوله را معاينه كردم و علاجى براى او نيافتم مگر به نظر پيغمبر يا وصى او. و امروز او را سلامت ديدم و شكى در شفاى او ندارم.

حاج غلامحسين مىگويد: بديلماج گفتم به دكتر بگو چرا مرا به توسل بامام راهنمائى نكردى جواب داد كه او مردى بود بيابانى و محتاج بدلالت بود لكن تو مردى باشى تاجر و با معرفت احتياج بدلالت نداشتى.

پس من اجازه حمام براى او خواستم اذن نداد. گفتم براى بودن بحرم و توسل بامام چاره اى نيست از اينكه حمام رود و پاكيزه شود گفت پس بحمام معتدل الحراره رود. بالجمله نزد مريضه خود آمدم و حكايت شفاى كوكب را بوى گفتم و او بگريه در آمد من باو گفتم تو نيز شب جمعه شفاى خود را از امام هشتم عليه السلام بگير پس روز پنجشنبه بهمراهى زنى بحمام رفته و عصرى بحرم مطهر تشرف حاصل كرده و شفاى خودش را از حضرت گرفت. و اما خود آن زن گفته است چون خبر شفا يافتن كوكب را شنيدم دلم شكست با خود گفتم من باميد شفا به مشهد آمده ام لكن چه كنم كه بمقصود نرسيدم تا اينكه پيش از ظهر روز چهارشنبه خوابيده بودم.

در عالم رؤيا سيد بزرگوارى را ديدم كه عمامه سياه بر سر و قرص نانى بزير بغل داشت آن نان را بيك طرفى گذارد و بآن علويه كه پرستار من بود فرمود اين نان را بردار اين سخن را فرمود از نظر غائب شد چون بيدار شدم قدرت برخواستن و نشستن در خود يافتم و حال آنكه پيش از خواب حالت حركت در من نبود.

پس فهميدم كه تب قطع شده و ساعت بساعت حالم بهتر مىشد تا شب جمعه كه بحرم مطهر رفته توسل جستم و بامام اظهار درد دل مىنمودم كه از سبزوار باميدى بدربارت آمده ام نه باميد طبيب حال يا مرگ يا شفاء مىخواهم.

اتفاقا در حرم پهلوى زوجه حاج احمد بودم كه شفاء يافت. من همين قدر ديدم نورى ظاهر شد كه دلم روشن گرديد. مانند شخص كورى كه يكمرتبه چشمانش بينا گردد و در آنحال هيچ دردى و كسالتى در خود نيافتم به نظر مرحمت امام هشتم عليه السلام و شوهرش حاج غلامحسين گفت: بعد از سه روز او را نزد دكترش بردم دكتر پرسيد: در اين چند روز گذشته كجا بودى.

گفتم به جهت اينكه امام ما، مريضه مرا شفا داده و او را آورده ام كه مشاهده نمايى. سپس دكتر آلمانى او را معاينه كرد و گفت او را هيچ مرضى نيست. آنگاه گفتم خواهش دارم كه در اين خصوص چيزى بنويسى كه براى ما حجتى باشد.

دكتر مضايقه نكرد و بديلماج گفت بنويس فاطمه زوجه حاج غلامعلى سبزوارى مدت يكماه در تحت معالجه من بود و علاج نشد و امروز او را معاينه كردم و سلامت ديدم.(2)

 

  • با تو پيوستم و از غير تو دل ببريدمبعنايت نظرى كن كه من دل شده راآخر اى پادشه حسن و ملاحت چه شود

  • آشنايى تو ندارد سر بيگانه و خويشنرود پى مدد لطف تو كارى از پيشگر لب لعل تو ريزد نمكى بر دل ريش


موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:, | 8:26 | نویسنده : |

 

شفاى امراض

حاج احمد تبريزى قالى فروش (كه در سراى محمديه حجره تجارت دارد زنى به نام خديجه فرزند مشهدى يوسف تبريزى خامنه اى كه از امراض مهلكه شفا يافت نقل فرمود:

يكسال از ازدواج ما گذشته بود كه خانمم دچار مرض شديدى گرديد هر چند اطباء در معالجه او كوشيدند اثرى از بهبودى ظاهر نشد. بلكه ماه به ماه و سال بسال شدت مىگرفت تا هفت هشت سال قبل (14 شوال 1350) كه گرفتار مرض حمله شد پس اطباء در مقام علاج آن برآمدند باز بهبودى پيدا نشد بلكه شدت يافت.

تا چند روز قبل از شفاء بنحوى مرض حمله او را گرفت كه در شبانه روزى دو ساعت بيشتر بحال نبود و بقيه ساعات دچار حمله بود و از اين جهت بقسمى قواى او به تحليل رفته بود كه قدرت برخواستن نداشت مگر با كمك ديگرى و من از صحت او بكلى ماءيوس بودم.

لكن چون در اين روزها شنيدم حضرت على ابن موسى الرضا عليه السلام باب مرحمت خاصه خود را بروى دردمندان باز فرموده و چند نفر دردمند را شفا داده به طمع افتادم و اين زن را بهمراهى دو زن از خويشان بتوسط دُرشكه بحرم فرستادم كه تا صبح بمانند شايد نظر مرحمتى بشود و خودم براى پرستارى اطفال در خانه بودم و اطفال به جهت نبودن مادر بى تابى مىكردند.

حتى وقتى كه غذا براى ايشان آوردم گريه مىكردند كه ما غذا نمى خوريم بلكه مادر خودمان را مىخواهيم. بالاخره خودم نيز غذا نخوردم يك دختر را بهر قسمى بود خوابانيدم ولى پسربچه ام آرام نمى گرفت لذا او را دربرگرفته خواستم با او بخوابم كه ناگاه شنيدم در خانه را بشدت مىكوبند.

خيال كردم زوجه ام طاقت نياورده است كه در حرم بماند و آمده است. دل تنگ شدم كه عجب مال قلبى است مىگويند مال قلب بصاحبش برمى گردد. پس آمدم و در را باز كردم ديدم حاج ابراهيم قالى فروش و چند نفر از خدام حرم پاى برهنه آمده اند و مىگويند بيا خودت زوجه ات را از حرم بياور كه حضرت رضا عليه السلام او را شفا داده است. من باور نكردم، آنها قسم ياد كردند كه شفا يافته لذا لباس پوشيده با آنها مشرف شدم و زوجه ام را سلامت يافتم. و آن وقت تقريبا چهار ساعت از شب گذشته بود و نيم ساعت يا سه ربع ساعت بيشتر زوجه ام در حرم شريف نبوده پس با نهايت شادى برگشتم و اطفال از ديدن مادر خوشحال شدند.

اما كيفيت شفاى او، خودش گفته است:

وقتى كه مرا بحرم مطهر بردند و به مسجد زنانه رسانيدند فورا مرض حمله مرا گرفت و بيهوش شدم، چون بحال آمدم زنهائى كه در آنجا بودند گفتند ما از اين حال تو مىترسيم لذا مرا نزديك ضريح مطهر پشت سر مقدس آوردند و من چارقد خود را بضريح بسته و با دل شكسته بزبان تركى عرض كردم:

آقا مىدانى براى چه حاجت آمده ام اگر مرا شفا ندهى به منزل نمى روم بلكه سر به بيابان مىگذارم پس بى حال شدم در آن عالم بيحالى سيد بزرگوارى را ديدم كه عمامه سبز برسر داشت گمان كردم كه از خُدّام است.

به تركى به من فرمود: (بوردان دور نيه اتورموسان بردا بالالارون ايوده اغلولار) چرا اينجا نشسته اى بچه هاى تو در خانه گريه مىكنند.

به زبان تركى عرض كردم آقا: از اينجا نمى روم چرا كه آمده ام شفا بگيرم اگر شفا ندهيد سر به بيابان مىگذارم.

فرمود: (گِت گِنه بالالارون اوده اغلولار) برو بخانه كه بچه ها گريه مىكنند! عرض كردم ناخوشم. فرمود: (ناخوش ديرسن) يعنى مريض نيستى.

تا اين فرمايش را فرمود، فهميدم كه هيچ دردى ندارم. آنوقت خيال كردم كه آن شخص امام عليه السلام است. عرض كردم مىخواهم به شهر خود نزد مادر و برادرم بروم و خرجى راه ندارم خجالت مىكشم بشوهر خود بگويم خرجى به من بدهد يا مرا ببرد.

آنحضرت به زبان تركى فرمود: بگير نصف اين را بمتولى بده و هزار تومان بگير براى دنياى خود و نصف ديگر را ذخيره آخرت خود كن اين را فرمود و چيزى در دست راست من نهاد و من انگشتهاى خود را محكم روى آن نهاده و بحال آمدم و هيچ درد، در خود نديدم و آنچيز شك ندارم كه ميان دست من بود.

پس از شوق برخاستم خواهرم و آن زن ديگر كه با من بودند تا فهميدند كه امام مرا شفا داده فرياد كردند كه مريض ما شفا داده شد مردم بر سر من هجوم آوردند و لباسهاى مرا بعنوان تبرك پاره پاره كردند.

در اين بين نفهميدم كه آيا دستم باز شد و آن چيز مفقود شد يا كسى از دستم برد شوهرش گفته است چند مرتبه مرا در آن شب و روزش فرستاد كه شايد آن مرحمتى پيدا شود افسوس كه پيدا نشد.(1)

 

  • اى خاك طوس چشم مرا توتيا توئىدارى دم مَسيح تو اى خاك مشك بيزاى خاك طوس درد دلم را توئى علاجاى ارض طوس خاك تو گوگرد احمر استاى خاك طوس رُتبه ات اين بس كه از شرفاى خاك طوس چون تو مقام رضا شدىشاهنشهى كه سِلسِله انبياء تماماى كشتى نَجات ندانم تو را صفاتفريادرس بهر غم و كافى بهر اَلَموالشمس آيتى بود از روى اَنورتاين مىكشد مرا كه بدين شوكت و جلالواين مىكشد مرا كه بصد رنج و صد بلاسوزم براى بى كسيت يا غريبيت

  • مائيم دردمند و سراسر دوا توئىيا نكهت بهشت كه دارالشفا توئىبر دردها طبيب و به غمها دوا توئىقلب وجود ما همه را كيميا توئىمَهد اَمان و مشهد پاك رضا توئىبرتر هزار پايه زعرش علا توئىگوينده اش اى فِداى تو چون مقتدا توئىدانم به بحر علم خدا، ناخدا توئىحِصْن حصين عالم و كهف الورى توئىتوضيحش آنكه تَرجمه والضحى توئىدر ارض طوس بيكس و بى آشنا توئىدر دست خَصم كشته زهر جفا توئىيا بى طبيبيت كه بغم مبتلا توئى


موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:, | 8:24 | نویسنده : |

 

شفاى دست

حاج غلامحسين جابوزى دخترى به نام كوكب كه دست راستش شل شده بود داشت كه در آخر روز نهم ماه شوال سنه 1343 شفا يافت كه والده دختر نقل نمود.

شبى در خانه وقعه هولناكى روى داد و اين دختر از هول و اندوه آن وقعه دست راستش بدرد آمد تا سه چهار روز بدرد گرفتار بود. آنگاه دستش از حس و حركت افتاد لذا از جهت علاج از قريه خود به ترشيز (كاشمر فعلى) آمده و نزد طبيب رفته به معالجه مشغول شديم و اثرى حاصل نشد.

پس بسوى مشهد مقدس حركت كرديم و مشرف به حريم رضوى شديم ظاهرا براى معالجه و باطنا به جهت استشفاء از دربار حضرت رضا عليه السلام پس چند روز نزد طبيبان ايرانى رفته فايده اى نديديم. آنگاه به دكتر آلمانى رجوع كرده و او براى معاينه دختر را برهنه كرد و من چون دختر خود را نزد آن اجنبى كافر برهنه ديدم بر من سخت و گران آمد آرزوى مرگ كردم كه كاش مرده بودم و ناموس خود را پيش اجنبى كافر برهنه نمى ديدم.

دكتر امر كرد چشمهاى دختر را بستند و باو گفت به هر عضوى كه دست مىگذارم بگو آنگاه دست به هر عضو كه مىگذاشت دختر مىگفت فلان عضو است تا وقتى كه دست بدست راست او نهاد و دختر هيچ نگفت. پس سوزنى مكرر بآندست فرو كرد و دختر ابدا اظهار تاءلم نكرد. چون معلوم شد كه احساس درد نمى كند لباس او را پوشيده و چشم هاى او را باز كرد و گفت اين دست علاج ندارد و سه مرتبه گفت دست مرده است و روح ندارد. ببريد او را نزد امام خودتان مگر پيغمبر يا امام علاج كند.

از اين سخن يقين نمودم كه چاره اى نيست بجز پناه بردن به طبيب حقيقى حضرت على ابن موسى الرضا عليه السلام .

 

  • فكر بهبود خود بدل زدر ديگر كن

  • درد عاشق نشود به زمداواى طبيب

لذا او را به حمام فرستاده تا پاكيزه شود و غسل نمايد. بالجمله قريب بغروب بود كه تشرف بحرم حقيقى و كعبه واقعى حاصل شد و دختر در پيش روى مبارك نزد ضريح نشست و عرض كرد يا امام رضا يا شفا يا مرگ، من نيز اين سخنش را بساحت قدس امام عليه السلام پسنديده و همين معنى را خواهش كردم و هر دو گريه بسيار نموديم آنگاه يادم آمد كه نماز ظهر و عصر را نخوانده ايم.

به دختر گفتم برخيز كه نماز نخوانده ايم دختر برخواست به مسجد زنانه ايكه در حرم شريف است رفت براى نماز من نيز در جلوى مسجد مشغول نماز شدم نماز من تمام نشده بود. ديدم دختر بسرعت تمام از مسجد زنان بيرون آمد و از نزد من گذشت.

من از نماز فارغ شدم بجستجوى او برآمدم كه اگر رو به منزل رفته است او را ببينم زيرا كه راه منزل را نمى داند و سرگردان مىشود. پس متوجه شدم ديدم نزد ضريح مطهر نشسته و اظهار حاجت مىكند كه يا شفاء يا مرگ.

گفتم كوكب برخيز به منزل رفته تجديد وضو نموده برگرديم. گفت تو مىخواهى برو لكن من برنمى خيزم تا مرگ يا شفاى خود را بگيرم از انقلاب حال او منقلب شده گريه كردم و از حرم بيرون آمده به منزل خود كه در سراى معروف به گندم آباد بود رفتم ديدم همسفران چاى مهيا كرده اند نزد ايشان نشسته مشغول صرف چاى بودم ناگاه ديدم دختر با عجله آمد.

تعجب كرده گفتم تو كه گفتى تا مرگ يا شفاى خود را نگيرم برنمى خيزم حال باين زودى و عجله آمده اى

گفت اى پدر حضرت مرا شفا داد!! گفتم از كجا مىگوئى گفت نگاه كن ببين دست شل شده خود را بلند كرد و فرود آورد بطوريكه هيچ اثرى از فلج در آن نبود. آنگاه گفت من همى خدمت آنحضرت عرض مىكردم يا مرگ يا شفا يكمرتبه حالتى مانند خواب بمن رويداد سرم را روى زانو گذاردم. سيد بزرگوارى را ميان ضريح ديدم كه صورت او در نهايت نورانيت بود پس ديدم دست شل شده مرا ميان ضريح كشيد و از طرف شانه تا سر انگشتانم دست ماليد و فرمود:

دست تو عيبى ندارد ناگاه انگشت پايم بدرد آمد چشم باز كردم ديدم يك نفر از خدمت گذاران حرم براى روشن نمودن چراغ هاى بالاى ضريح كرسى گذارده و اتفاقا يكپايه آن روى انگشت پاى من قرار گرفته پس برخواستم و فهميدم به نظر مرحمت امام هشتم شفا يافته ام لذا بزودى خود را بخانه رسانيدم كه تو را بشارت دهم.

 

  • هذا حرَمَالاَْقْدَسِ مِنْ رِفْعَتِهِيَدْعُوا اَبَدا لِمَنْ اَتى رَوْضَتِهِ

  • جِبْريلُ مُواظِبٌ عَلى خِدْمَتِهِاَنْ يُدْخِلُهُ الاِْلهُ فى رَحْمَتِه


موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:, | 8:23 | نویسنده : |

 

شفاى افليج

شب جمعه هفتم ماه شوال سنه 1343 زنى ربابه نام دختر حاج على تبريزى ساكن مشهد مقدس كه فلج شده بود شوهرش نقل مىكند:

من اين زن را تزويج نمودم چند روزى بيش نگذشته بود كه به مرض معروف به دامنه مبتلا شد و پس از مراجعه به طبيب و نه روز معالجه بهبودى حاصل شد. لكن به جهت پرهيز نكردن مرض برگشت و پس از مراجعه به طبيب و استعمال دوا دست راست و هر دو پاى او تا كمر شل شد و زمين گير گرديد.

قريب هفت ماه هر چند بعضى دكترها و اطباء در مقام علاج برآمدند فايده اى حاصل نشد ناچار به دكتر آلمانى مراجعه كرديم و او با آلات طبيبه او را معاينه نمود.

باعتقاد خود مرض را تشخيص داد و به معالجه پرداخت. لكن عوض بهبودى دندانهاى او روى هم و دهان او بسته شد بطوريكه قدرت بر خوردن چيزى نداشت. از اين جهت دكتر آلمانى گفت مرض اين زن ديگر علاج پذير نيست مگر توسّل به طبيب روحانى.

پس هشت روز گذشت كه فقط غذائيكه باو مىرسانيديم آب گوشت بود آنهم بطريق حقنه. پس از روى اضطرار باز به بعضى دكترها رجوع نموده و ايشان به مشورت يكديگر راءى بآمپول دادند و بعد از تزريق آمپول دهانش باز شد كه مىتوانست غذا بخورد لكن همانطور سابق دست و پاى او شل و بگوشه اى افتاده بود و از جهت اينكه دكترها عاجز از علاج بودند رجوع به دكتر را ترك كرديم.

شب پنجشنبه 6 شوال آن زن مرا نزد خود طلبيد و با حال ناتوان زبان به عذرخواهى گشود كه خيلى تو براى من زحمت كشيده اى و خيرى هم از من نديده اى حال بيا و يك مِنّت ديگر بر من بگذار و فردا شب مرا بحرم مطهر حضرت رضا ثامن الائمه عليه السلام برسان و آنجا مرا گذاشته خود برگرد و به خواب تا من شفا يا مرگ خود را از آنحضرت بگيرم و البته آن بزرگوار يكى از اين دو مطلب را بمن مرحمت خواهد فرمود.

من خواهش او را قبول كرده و شب جمعه او را با مادرش بوسيله دُرُشكه تا نزديك بست امام عليه السلام رسانيدم پس او را به پشت خود گرفته و بحرم مطهر برده و نزديك ضريح مقدس گذاشتم و خود بخانه برگشته خوابيدم.

تا اينجا از زبان شوهر او بود اما خود او. گفت: چون شوهرم رفت. مادرم گفت تو اينجا نزد ضريح مقدس باش و من مىروم مسجد زنانه قدرى استراحت كنم چون او رفت من توسل بآنحضرت جسته عرض كردم: يا مرگ يا شفا مىخواهم و گريه بسيارى كردم و بين خواب و بيدارى بودم كه ديدم ضريح مقدس شكافته شد و سيد جليلى ظاهر گرديد كه لباسهاى سبز دربر داشت به زبان تركى فرمود:

(در اياقه) برخيز جواب نگفتم دفعه ديگر فرمود جواب ندادم مرتبه سوم كه فرمود عرض كردم (آقا من الم اياقم يخد) يعنى اى آقا من دست و پا ندارم فرمود (در اياقه، مسجد گوهرشاد دست نماز آل نماز قل انر) يعنى برخيز به مسجد گوهرشاد برو وضو بساز و نماز بخوان آنوقت بيا اينجا بنشين. در اين بين زنى از زوار كه در حرم پهلوى من بود فرياد زد. من از فرياد او سر از ضريح مطهر برداشتم در حاليكه هيچ دردى در خود احساس نمى كردم پس برخواستم با خود گفتم اول بروم مادرم را بشارت دهم. سپس به مسجد زنانه رفتم مادرم را از خواب بيدار كردم.

گفتم برخيز كه ضامن غريبان مرا شفا مرحمت كرد مادرم سرآسيمه از خواب برخاست و مرا كه به سلامت ديد به گريه درآمد و هر دو از شوق يكساعت گريه مىكرديم تا كم كم مردم فهميدند و بر سر من هجوم آوردند و بعضى خدام در همان ساعت عقب شوهر و پدرم رفتند و ايشان را خبر دادند و ايشان با نهايت خوشحالى آمده مرا سلامت ديدند.

شوهرم گفت حال برخيز تا برويم، گفتم چگونه بيايم و حال آنكه حضرت به من فرموده است برخيز به مسجد گوهرشاد برو وضو ساخته نماز بخوان و بيا اينجا بنشين حال هنوز صبح نشده كه مسجد بروم وضو ساخته نماز بخوانم لذا تا طلوع فجر در حرم مطهر بودم.

آنگاه به مسجد گوهرشاد رفته وضو ساختم و نماز خواندم و به حرم مطهر برگشتم تا طلوع آفتاب بودم بعد با شوهر خود به منزل آمدم.

ثقه معظم ميرزاابوالقاسم خان فرمود: كه حاج محمد برك فروش كه صاحب خانه آن زن بود مىگفت من آنشب در منزل خوابيده بودم و اهل خانه نيز همه خواب بودند در حدود ساعت شش و هفت از شب ناگاه ملتفت شدم كه در خانه را مىزنند. رفتم در را باز كردم ديدم چند نفر از خدام حرم مطهرند گفتم چه خبر است.

گفتن امشب كسى از منزل شما بحرم آمده است گفتم بلى زنى كه هفت ماه است شل شده با مادرش او را براى استشفا بحرم برده اند. حال مگر در حرم مرده است. گفتند نه بلكه آقا حضرت رضا عليه السلام او را شفا داده است.

ما براى تحقيق امر او آمده ايم.

اين معجزه را در روزنامه مهر منير درج كرده اند و دكتر لقمان الملك شهادت بر صحت اين معجزه داده و صورت شهادت نامه او اين است (در تاريخ هشتم ماه رجب بنده با دكتر سيد مصطفى خان عيال مشهدى على اكبر نجار را كه تقريبا شانزده سال دارد معاينه نموديم نصف بدن او با يكدستش و صورتش مفلوج و متشنج بود. يكهفته بود كه امكان يك قاشق آب خوردن را نداشت بعد از چندين روز معالجه موفق به باز شدن دهان او شديم كه خودش مىتوانست غذا بخورد ولى ساير اعضاء به همان حال باقى بود و دو ماه بود كه كسان مريضه مشاراليها از بهبودى او ماءيوس و متروك گذاشته بودند.

بنده هم تقريبا ماءيوس از معالجه بودم حال كه شنيدم بعد از استشفاى از دربار اقدس طبيب الهى و التجاء بخاك مطهر بقعه سنيه رضويه ارواح العالمين له الفداء در كمتر از لحظه اى بهبودى حاصل كرده حقيقتا به غير از اعجاز چيزى به نظر نمى رسد و از قوه طبيعيه بشريه طبقات رعيت خارج است والله متم نوره و لوكره المشركون (دكتر عبدالحسين لقمان الملك)

 

  • گداى كوى شمائيم و حاجتى داريم

  • روا مدار كه محروم از آستان برويم


موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:, | 8:20 | نویسنده : |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.