فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

 

شفاى برص

شخصى از سادات به نام ميرعلى نقى گفت:

گردن من را مرض برص فرا گرفت و هر دكترى كه رفتم و در مقام علاج برآمدند فائده اى نبخشيد.

روزى يك نفر از روى استهزاء به من گفت اگر تو آدم خوبى بودى باين مرض برص مبتلا نمى شدى. اين سخن او بسيار بر دل من اثر كرد و ناراحت و متاءلم شدم.

پس نزد قبر شريف حضرت رضا عليه السلام رفتم و زياد ناله و استغاثه نمودم و عرض كردم: اى مولاى من اگر من سيدم روا مدار كه دچار چنين مرضى باشم و اگر غير سيدم، باشد كه آزار من بيشتر شود.

پس گريه و زارى كرده و بخانه آمدم و در خانه كتابى بود آنكتاب را برداشته خود را مشغول مطالعه آن كردم. ناگهان در آن كتاب چشمم افتاد كه نوشته شده بود:

شخصى شكايت كرد خدمت يكى از ائمه طاهرين (عليهم السلام) از بهق (20) و برص. امام عليه السلام به او فرمود حنا و نوره برآن موضع بمال. تا اين روايت را ديدم فورا منتقل شدم كه ديدن من اين روايت را در اينجا از نظر عنايت امام هشتم صلوات الله عليه است.

همان دم بآن دستور عمل كردم دو ساعت فاصله نشد كه بكلى آنمرض از مرحمت و توجه امام ثامن عليه السلام برطرف شد.(21)

 

  • هر درد كه بى علاج باشد

  • از لطف رضا رسد بدرمان


 

 


موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:, | 9:42 | نویسنده : یک دل سیر شوق ثامن الحججی |

 

همسر گمشده

محدث نورى در دارالسلام نقل نمود كه شخص موثقى از اهل گيلان نقل كرد:

من بشهرها و كشورها تجارت مىرفتم تا اينكه اتفاقى سفرى بسوى هند رفتم. در آنجا بجهت كارى و پيش آمدى شش ماه در شهر بنگاله ماندم و حجره اى در سراى تجارتى براى خود گرفتم و بسر مىبردم.

در آن سرا جنب حجره من مرد غريبى كه دو پسر داشت بود من هميشه او را ملول و افسرده و غمناك مىديدم و جهت حزنش را نمى دانستم و گاهى صداى گريه و ناله او را مىشنيدم و چون حال خون و گريه او را خارج از عادت يافتم بفكر افتادم كه بايد بپرسم كه سبب حزن او چيست و جهت حزن آن مرد را بدست آورم.

وقتى نزد او رفتم ديدم قواى او از هم كاسته شده و حال ضعف باو روى داده گفتم: آمده ام سبب و جهت حزن و گريه و پريشانى شما را سؤال كنم و از تو خواهش مىكنم كه برايم نقل كنى كه چرا اينقدر ناراحت و محزون هستى.

گفت ناراحتى و محزون بودن من براى پيش آمدى است كه براى من روى داده و آن اين است كه من دوازده سال قبل مال التجاره اى از امتعه نفيس و گرانبها پس انداز كرده و بخيال تجارت بكشتى حمل كردم و خود سوار شدم و مدت بيست روز كشتى در حركت بود.

ناگهان باد تندى وزيدن گرفت و دريا را بتلاطم انداخت تا قضا دام اجل گسترانيد و تارپود كشتى را كرباس وار از هم دريد و استخوانهاى وجودش را مانند تار عنكبوت از هم گسيخت. و همه مردمى كه در كشتى بودند با مالهايشان غرق شد.

من در ميان آب دريا دل به مرگ نهادم لكن خود را بتخته پاره اى بند كردم و باد مرا بطرف راست و چپ مىبرد تا قضاى الهى آن اسب چوبى كه بر آن سوار بودم مرا از كام نهنگ مرگ رهانيد و به جزيره اى رسانيد و موج دريا مرا بساحل انداخت.

چون چنين پيش آمد شد و از هلاكت نجات يافتم، خداى را سجده شكر نمودم و برخواسته مشغول سير در جزيره شدم كه ديدم جزيره ايست بسيار باصفا و سبز و در نهايت طراوت و زيبائى ولى از بنى آدم خالى بود و هيچ كس در آن نبود.

يكسال در آن جزيره بودم شبها از ترس درندگان روى درخت بسر مىبردم تا اينكه روزى نزديك درختى كه آب باران زير آن جمع شده بود نشستم كه وضوء سازم. ناگهان عكس زنى بسيار خوش صورت ميان آب ديدم تعجب كرده سر بلند نمودم ديدم بلى دخترى بسيار جميله و زيبا و قشنگ و خوش رو روى درخت است ولى لباس نداشت و برهنه بود.

دختر تا ديد كه من باو نظر كردم گفت اى مرد از خدا و رسول شرم نمى كنى كه به من نگاه مىكنى. من حيا و خجالت كشيدم و سر بزير انداخته و گفتم تو را بخدا قسم مىدهم كه به من بگو بدانم تو از سلسله بشرى يا از صنف ملائكه يا از طايفه جنى گفت: من از بنى آدمم.

مرا قصه ايست كه آن اين است كه پدر من از اهل ايران است و عازم هند شد و مرا هم با خود آورد اتفاقا كشتى ما غرق شد و من در اين جزيره افتادم و حال نزديك سه سال است كه در اينجا هستم.

من هم داستان آمدنم را گفتم پس از سرگذشت خود باو گفتم حالا كه جز من و تو كسى در اين جزيره نيست و قسمت من و تو اين بوده اگر رضايت داشته باشى همسرم شوى و من تو را بعقد خود درآورم.

آن زن سكوت كرد و سكوتش موجب رضايت بود پس روى خود را برگردانيدم و او از درخت بزير آمد و من او را عقد كردم و با يكديگر با دل خوش زندگى مىكرديم تا خداوند متعال بر بى كسى و تنهائى ما ترحم فرمود و دو پسر بما عنايت نمود و اكنون هر دوى آنها حاضر هستند كه آنا را مىبينى...

زندگى خوبى را داشتيم بتوسط اين كانون گرم تا اينكه يك پسرم بسن نه سالگى و ديگرى به هشت سالگى رسيد. و در آنجا چون لباس و پوشاكى نبود برهنه بسر مىبرديم و موهاى بدن ما دراز شده بود و بسيار بدمنظر بوديم.

روزى همسرم به من گفت اى كاش لباسى داشتيم كه خود را مىپوشانيديم و ستر عورت مىنموديم و از اين رسوائى خلاص مىشديم. پسرها كه سخن ما را شنيدند گفتند مگر بغير از اين طورى كه ما زندگى مىكنيم جورى ديگر هم مىشود زندگى كرد.

مادر بآنها گفت بلى خداوند متعال شهرها و جاهاى زيادى دارد و جمعيت مردم آنجا زياد و خوراكهاى لذيذ و شربتهاى خوشگوار و لباسهاى زيبا و نيكو دارند و ما هم در زمان قبل در آنجا بوديم ليكن چون مسافرت دريا كرديم و كشتى ما شكست و در دريا افتاديم خدا خواست كه بتوسط تخته پاره اى باين جزيره افتاديم و در اينجا مانده ايم. پسرها گفتند اگر چنين است پس چرا بوطن و جاى سابق خود باز نمى گرديم. مادر گفت چون دريا در پيش است و بى كشتى ممكن نمى شود از دريا عبور كرد و در اينجا كشتى نداريم.

گفتند ما خودمان كشتى مىسازيم و در اين امر اصرار كردند. مادر از اصرار اين دو پسر اشاره بدرخت بسيار بزرگى كه در آنجا افتاده بود كرد و گفت اگر بتوانيد وسط اين درخت را بتراشيد تا خالى شود شايد بشود بخواست خداوند متعال بصورت كشتى شده و طورى شود كه بر آن نشسته برويم و بجائى برسيم.

پسرها از شنيدن اين سخن خيلى خوشوقت شدند و با كمال شوق فورا برخواستند و رفتند بجانب كوهى كه در آن نزديكى بود و سنگهائى داشت كه سرهاى آن تيز بود. مثل تيشه نجارى. پس از آن سنگها آوردند و كمر همت بر ميان بسته شروع بخالى كردن ميان تنه آن درخت كردند و مدت شش ماه خوردن و آشاميدن را بر خود حرام كرده و مشغول كار بودند تا اينكه وسط درخت خالى و به هيئت كشتى و زورقى شد بطوريكه دوازده نفر در آن جاى مىگرفتند.

وقتى كه كشتى آماده شد خيلى خوشحال شديم و خداوند را شكر كرديم كه همچنين پسران كارى بما داده خلاصه بفكر جمع كردن آذوقه شديم و از عنبر اشهب و موم عسل مخصوص كه در آن جزيره بود در حدود صد من فراهم كرده و از همان موم در يك جانب كشتى حوضى ساختيم و از همان موم ظرفهائى ساختيم كه توسط آن آب شيرين در آن ذخيره نمائيم كه هرگاه تشنه شديم از آن بياشاميم.

بعد براى خوراك خودمان در كشتى چوب چينى زيادى كه از ريشه ايست كه در آن جا فراوان است همه را در كشتى قرار داديم سپس دو ريسمان محكم از ريشه درخت يافتيم و يك سر كشتى را بيك ريسمان بسته و سر ديگرش را بريسمان ديگر و آن ريسمان را بدرخت بزرگى بستيم و چون اين كار تمام شد انتظار مد دريا را داشتيم برسد تا مد دريا پيدا شد و آب رو بزيادى نمود بطوريكه كشتى ما روى آب قرار گرفت پس خوشحال شده و حمد خداى را بجا آورديم و تمام سوار كشتى شديم.

ولى ديديم كشتى روى آب است ليكن حركت نمى كند. آنوقت متوجه حركت نكردن آن شديم و آن اين ريسمانى بود كه به درخت بسته بوديم و مىبايست پيش از سوار شدن آن را باز مىكرديم.

يكى از پسرها خواست پياده شود كه ريسمان را باز كند مادر پيش دستى كرد و پياده شد و سر ريسمان را باز كرد موج دريا يكمرتبه ريسمان را از دست او ربود و كشتى بحركت درآمد و بوسط دريا رسيد.

آن زن بيچاره شد و در آن جزيره ماند و شروع كرد بفرياد زدن و گريه كردن و ناله درآمدن و آن طرف و اين طرف دويدن هيچ علاجى براى او نبود و ما دور شديم و ديديم آن بيچاره روى درختى رفت و نظر حسرت بما مىكرد و اشك مىريخت تا وقتى كه ما از نظرش غائب شديم.

پسرها كه از مادر نااميد شدند ناله و گريه و اضطرابشان زياد شد و گريه ايشان گويا نمكى بود كه بر روى جراحات دلم پاشيده مىشد لكن چون بوسط دريا رسيديم ترس دريا آنها را ساكت كرد و كشتى ما هفت روز در حركت بود تا وقتى كه بكنار دريا رسيده فرود آمديم و از آنجائيكه همه برهنه بوديم روى رفتن بطرفى را نداشتيم.

همانجا مانديم تا اينكه غروب شد و تاريكى شب عالم را فرا گرفت آنگاه خودم بر بلندى برآمدم و نظرى انداختم به روى شهر و روشنى آتش را از دور ديدم.

پسرها را در آن كشتى گذاشتم و خود بسوى آتش براه افتادم تا بدر خانه اى كه درگاهى عالى داشت رسيدم در را كوبيدم مردى از آن خانه بيرون آمد.

من قدرى عنبر اشهب كه با خود داشتم باو دادم و چند لباس و فرش گرفتم و فورا برگشتم و خود را بفرزندان خود رساندم و لباس ها را به آنها پوشانيدم و صبح آنها را بشهر آوردم و در اين سرا حجره اى گرفته و شبها جوالى برداشته و مىرفتيم عنبرها را كه در كشتى داشتم مىآوردم تا تمامى را آورده و اسباب زندگى را فراهم ساختيم و اكنون نزديك يكسال مىشود كه در اينجا با پسرها بسر مىبرم و تجارت مىكنم ليكن شب و روز از دورى آن زن مهجوره و بيكس و بيچارگى او در ناراحتى و حزن و اندوهم.

راوى گويد از شنيدن اين قضيه رقت تمامى به من دست داد بقسمى كه به گريه افتادم. سپس گفتم (لا راد لقضاءالله و تدبيره و لا مغير لمقاديره و حكمه) گره تقدير را بسر انگشت تدبير نمى توان باز كرد و حكم الهى را بچاره گرى نمى شود تغيير داد.

آنگاه گفتم اگر تو خود را بآستان قدس امام هشتم حضرت رضا عليه السلام برسانى و درد دل خود را بآن بزرگوار عرضه بدارى اميد است كه درد تو را علاج كند و اين غم و اندوه تو برطرف شود و تو بمقصود خود برسى. زيرا او پناه بى كسان است و او يارى و كمك مىكند.

اين سخن من در او زياد اثر گذاشت و با خدا عهد كرد كه از روى اخلاص يك چراغ قنديلى از طلاى خالص بسازد و پياده بآستان آنحضرت مشرف شود و زوجه خود را از امام رضا عليه السلام طلب كند.

پس فورا برخواست و همان روز طلاى خوبى تحصيل كرد و بعد از آن قنديلى از طلا ساخت و با دو پسرش بكشتى نشست و روبراه نهاد و بعد از پياده شدن از كشتى راه بيابان را پيمود تا به مشهد مقدس رسيد.

شب آنروزى كه وارد مىشد متولى آستان قدس حضرت رضا عليه السلام را در خواب ديد كه باو فرمود فردا يك شخصى بزيارت ما مىآيد تو بايستى او را استقبال كنى.

لذا صبح كه شد متولى با جمعى از صاحب منصبان باستقبال او از شهر بيرون آمدند و آن مرد را با پسرها باحترام تمام وارد كردند و منزلى براى او معين نمودند و قنديلى كه آورده بود در محل خود نصب نمودند.

آن مرد غسل كرد و بحرم مطهر مشرف و مشغول زيارت و دعا شد تا پاره اى از شب گذشت و خدّام حرم مردم را براى بستن در بيرون كردند بغير آن مرد را كه در آنجا ماند و در را برويش بستند و رفتند. چون حرم را خلوت ديد شروع كرد حضور قبر مطهر بتضرع و زارى و گريه و اظهار درد دل نمودن كه من آمده ام زوجه ام را مىخواهم و بآنحال تضرع تا دو ثلث از شب گذشت.

حال خستگى بوى دست داد و سر بسجده گذاشت و چشمش بخواب رفت ناگاه شنيد كسى مىگويد برخيز!

سر برداشت نگاه كرد ديد وجود مقدس حضرت رضا عليه السلام است مىفرمايد: من همسرت را آورده ام و اكنون بيرون حرم است برخيز و او را ملاقات كن.

مى گويد: عرض كردم فدايت شوم درها بسته است چگونه بروم فرمود كسى كه همسرت را از راه دور آورده است مىتواند درهاى بسته را بگشايد. پس برخواسته روانه شدم بهر درى كه رسيدم باز شد تا از رواق بيرون شدم ناگاه چشمم به همسرم افتاد او را وحشتناك و به همان هيئتى ديدم كه در جزيره بود او نيز مرا ديد پس يكديگر را در آغوش گرفتيم.

من پرسيدم چگونه اينجا آمدى گفت من از درد فراق و زيادى گريه مدتى بدرد چشم مبتلا شده بودم و امشب در آنجا نشسته و از شدت درد چشم ناله مىكردم.

ناگهان جوانى پيدا شد نورانى كه از نور رويش تمامى جاها روشن شد پس دست مرا گرفت و فرمود چشم بر هم بگذار من چنان كردم خيلى نگذشت چشم گشودم خود را در اينجا ديدم.

پس آن مرد همسر خود را نزد پسرها برد و باعجاز امام ثامن بوصال يكديگر رسيدند و مجاورت آنحضرت را اختيار كرده تا وفات نمودند.(19)

 

  • بر در لطف تو اى مولا پناه آورده امتوشه و زادى ندارم بى پناهم خسرواسوختم بر آتش سوزان و از فضل خدانام مهدى بردم و شد خامش آتش از وفاروسفيدم كن بدنيا و بعقبى اى شهايك نظر بر حال زارم از ره لطف و كرم

  • من گدايم رو بدربار تو شاه آورده امخوار و زارم يكجهان بار گناه آورده امبار ديگر روى براين بارگاه آورده املطف حق بر اسم اعظم چون پناه آورده امكه بدرگاه تو من روى سياه آورده اممن حقيرم بر درت حال تباه آورده ام


موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:, | 9:41 | نویسنده : یک دل سیر شوق ثامن الحججی |

 

شفاى كليه

حاج ابوالقاسم طبسى كفاش فرزند محمدرضا نقل فرمود:

من بمرض كليه مبتلا شدم هرچند به طبيب و دكتر رجوع كردم بهبودى روى نداد تا اينكه دكترى به من گفت كه بايد عمل شوى و بجز عمل چاره ديگرى نيست و اگر تا سه روز ديگر عمل نشوى احتمال خطر مرگ است.

لذا من از شنيدن اين سخن بسيار ناراحت شدم و از زندگى خود ماءيوس و از حيوة نااميد شدم.

شب جمعه بهر سختى كه بود خودم را بحرم مطهر حضرت رضا صلوات الله عليه رسانيدم و با دل سوخته و حال پريشان درد دل نمودم و اظهار حاجت كردم آنگاه بخانه برگشتم.

در همان شب خواب مفصلى ديدم (كه من كاملا آن را ضبط نكردم عمده غرض اين است كه گفت) روز آن شب براى بول كردن به مستراح رفتم. ناگاه سنگ كليه بيرون آمد و راحت شدم و اين نبود مگر بتوجه و توسل من بحضرت ثامن الائمه و نظر مرحمت آن بزرگوار و از اين عنايت محتاج بعمل نشدم.(18)

 

  • اگر حيات ابد خواهى همچو خضر بقابهشت خلد لقاء را گر آرزو دارىبشان قدر و جلالش نزول شمس و ضحىنموده جلوه بسيناى طور بهر كليمبرآن حريم و در پور موسى كاظمبرو بطوس حقيرا كه منتهى الآمال

  • برو بطوس كه سرچشمه بقا آنجاستبرو بطوس كه وجه الله لقا آنجاستبرو بطوس كه والشمس والضحى آنجاستبرو بطوس كه آن نور كبريا آنجاستنگر كه موسى عمران بالتجا آنجاستكه چشم عالم امكان و ماسواى آنجاست


موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:, | 9:40 | نویسنده : یک دل سیر شوق ثامن الحججی |

 

شفاى ملاعباس

جناب حاج آقاى مروج الاسلام رحمة الله عليه نقل فرمود چندى قبل يكى از دوستان كه خوبان ارض اقدس است بنام ملاعباس برايم نقل كرد:

چند روز قبل مريض شدم و كم كم حال و مرضم باندازه اى سخت شد كه هيچ چيزى نمى توانستم بخورم حتى دوا، كسان من هرقدر اصرار و سعى مىكردند كه يك قرص دوا را بخورم نمى توانستم و قدرت نداشتم و دو سه روز بيهوش افتاده بودم و كسان من اندكى آب گرم بدهان من داخل مىكردند و از حيوة من ماءيوس شده بودند.

شب جمعه يا روز جمعه (ترديد از حقير است) در خواب يا بيحالى بودم كه ديدم آمده ام صحن جديد امام هشتم حضرت رضا عليه السلام و اراده دارم بحرم مشرف شوم.

رسيدم نزديك غرفه اى كه بمزار شيخ بهائى مىروند، ديدم در آنجا چند نفرى حلقه وار نشسته اند تا مرا ديدند صدا زدند اى شيخ بيا براى ما روضه بخوان من قبول كرده نزديك رفتم صندلى گذاشته شد و من نشستم و بى مقدمه چند شعرى را كه يك زمانى ديده بودم و خوب هم حفظ نداشتم شروع بخواندن كردم.

صداى گريه آنها بلند شد و يكنفر از آنها را ديدم با كفش بسر خود مىزد ناگاه بيدار و چشم باز كردم و خودم را به نظر مرحمت حضرت رضا عليه السلام صحيح و سالم يافتم و برخواستم و بكسان خود گفتم من گرسنه ام چيزى بدهيد بخورم پس ظرف حريره يا فرنى آوردند و خوردم گفتم باز بياوريد و اين نبود مگر از نظر مرحمت حضرت ثامن الائمه عليه السلام و آن اشعار اين است:(17)

 

  • اى شهريار طوس شهنشاه دين رضااى آنكه انبيا بطواف حريم تواندر جوار قبر تو جمعى پريش حالدرمانده ايم جمله بفرياد ما برسشاها مرا بحضرت تو عرض حاجتيست

  • وى ملجا خلائق و وى مقتداى مادارند اشتياق بهر صبح و هر مساداريم روز و شب بدرت روى التجازيرا كه نيست جز تو كس دادرس بماكن حاجتم روا بحق خيرة النسا


موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:, | 9:39 | نویسنده : یک دل سیر شوق ثامن الحججی |

 

شفاى سيد على اكبر

در روزنامه خراسان شماره 3692 ذيقعده 1381 چنين نوشته شده بود.

در مشهد شب گذشته جوان افليجى در حرم مطهر حضرت رضا عليه السلام شفا و كسبه بازار جشن گرفتند و دكاكين خود را با پرچمهاى سه رنگ چراغهاى الوان تزيين كردند خبرنگار با اين جوان تماس گرفت جريان مشروح را چنين گزارش مىدهد.

اين جوان به نام سيد على اكبر گوهرى و سنش در حدود بيست و هشت سال اهل تبريز و شغلش قبل از ابتلاء باين مرض عطرفروشى در بازار تبريز بود به خبرنگار ما اظهار داشته كه من از كودكى به مرض حمله قلبى و تشنج اعصاب مبتلا بودم و چون بشدت از اين مرض رنج مىبردم بنا به توصيه اطباء تبريز براى معالجه به تهران رفتم و در بيمارستان فيروزآبادى بسترى گرديدم. روز عمل جراحى دقيق كه فرا رسيد قرار شد لكه خونى كه روى قلب من است بوسيله اشعه برق از بين ببرند و آنرا بسوزانند ولى معلوم نيست روى چه اشتباهى مدت برق بروى قلب بيشتر شد و بر اثر آن نصف بدنم فلج گرديد و چشم چپم نيز از بينائى افتاد.

مدت پنج ماه براى معالجه مرض جديد بيمارستان چهرازى بسترى بودم پس از معالجات فراوان بدنم تا اندازه اى خوب شد و چشمم بينائى خود را بازيافت.

ولى پاى چپم همان طور باقى ماند بطوريكه با عصا نمى توانستم بخوبى حركت كنم پس با نااميدى تمام به تبريز برگشتم و در آنجا هم خيلى خرج معالجه كردم و هركس هرچه گفت و تجويز كرد اجراء كردم و دكان عطرفروشى و خانه و زندگانيم را به پول تبديل كرده و صرف و خرج معالجه كردم و دوباره به تهران برگشتم و به بيمارستان شوروى مراجعه نمودم.

ولى آنجا هم پس از معالجات زياد گفتند معالجه اثرى ندارد و پاى تو براى هميشه فلج خواهد بود.

به تبريز برگشتم و روز اول عيد نوروز بخانه يكى از اطباء تبريز به نام دكتر منصور اشرافى كه با خانواده ما و همچنين مرض من آشنائى كامل داشت رفتم و با التماس از او خواستم كه اگر راهى براى معالجه پايم باقى است بگويد و اگر هم ممكن نيست بگويد تا من ديگر باين در و آن در نزنم آن دكتر پس از معاينه دقيق سوزنى بپايم فرو كرد و من هيچ احساس دردى نكردم.

آنگاه مقدارى از خون مرا براى تجزيه گرفت و پس از تجزيه گفت ميرعلى معالجه پاى تو ثمرى ندارد متاءسفانه تو براى هميشه فلج خواهى بود.

اين بود من در آن روز بسيار ناراحت شدم با اينكه آنروز روز عيد بود و مردم همه غرق شادى و سرور بودند پس من با دلى شكسته بخانه يكى از رفقاى خود رفتم و سخنان دكتر را براى او گفتم آن دوستم كه مردى سالخورده بود مرا دلدارى داد و گفت ميرعلى تو كه جوان با تقوى و متديّنى هستى خوب است به طبيب واقعى يعنى حضرت رضا عليه السلام مراجعه كنى و براى پابوسى آنحضرت به مشهد مشرف شوى.

به محض اينكه آن دوستم چنين سخنى گفت اشكهاى من جارى شد و همان لحظه تصميم گرفتم براى تشرف به زيارت و پس از تهيه وسائل سفر حركت كردم و ساعت هفت و نيم روز پنجشنبه وارد شهر مشهد شدم.

از آنجائيكه خيلى اشتياق داشتم بدون آنكه منزلى بگيرم و استراحت كنم با هر زحمتى بود خود را به صحن مطهر رساندم و قبل از تشرف بحرم برگشتم و غسل زيارت كردم و تمام افرادى كه در حمّام بودند باين حال من تاءسف مىخوردند.

در هر حال بحرم مشرف شدم و بيرون آمدم و چون خيلى گرسنه بودم به بازار رفتم و قدرى خوراكى تهيه كردم و خوردم و دوباره بحرم باز گشتم و ديگر خارج نشدم تا شب ساعت يازده در گوشه اى نشسته بودم و يكى از پاسداران حرم مواظبت مرا داشت كه زيردست و پاى جمعيت انبوه حرم لگدمال نشوم.

در همين مواقع بود كه با زحمت زياد بضريح مطهر نزديك شدم و با صداى بلند به ناله و زارى پرداختم و از بس گريه كردم از حال طبيعى خارج شدم و چيزى نفهميدم و در همان حال اغماء و بيهوشى نورى به نظرم رسيد كه از آن صدائى بلند شد و امر كرد و فرمود سيد على اكبر بلند شو خدايت تو را شفا عنايت نمود از حال اغماء خارج شدم و ملاحظه كردم پايى را كه توانائى نداشتم سنگينى آنرا تحمل كنم و انگشت آن پا را تكان بدهم بحركت آمده پس بدون كمك عصا به كنارى رفتم و نماز خواندم و شكر خدا را بجاى آوردم و در اين وقت يكى از همشهرى ها را كه كاملا بحال من آگاه بود در حرم مطهر ديدم و او خيلى از حال من تعجب نمود و مرا باطاق خود در مسافرخانه ميانه برد و امروز عده اى از كسبه و كارگران حمام مرا كه باين حال ديدند متعجب شدند و مرا بخدمت آيت الله سبزوارى بردند و اشخاصى كه مرا ديده بودند شهادت دادند و جريان را طى نامه اى بآستان قدس نوشتند و باين مناسبت ساعت ده از صبح نقاره شادى زدند به جهت اطلاع عموم و خشنودى مسلمين پس من بايستى هرچه زودتر به شهر خود بروم. و اين مژده بزرگ را بمادر و همسر و دو فرزند و شش برادرم بدهم و البته دوباره در اولين فرصت براى زيارت حضرت رضا صلوات الله عليه باز خواهم گشت.(16)

 

  • با حبّ رضا سرشته ايزد گل ماما را به بهشت جاودان حاجت نيست

  • جز مهر رضا نباشد اندر دل مازيرا كه بود كوى رضا منزل ما


 

 


موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:, | 9:38 | نویسنده : یک دل سیر شوق ثامن الحججی |

 

دخترى شفا يافت

شب سوم صفر 1377 دخترى در حدود شانزده سالگى كه از نصف بدن شل بود شفا يافت چنانچه مرحوم ثقة الاسلام حاج شيخ على اكبر مروج الاسلام فرمود:

در شب مذكور هنگام سحر قبل از اذان صبح از دارالسياده مباركه خواستم براى نماز به مسجد گوهرشاد بروم يك نفر از خدمتگذاران دارالسياده كه سيد جليلى بود و با حقير دوستى داشت گفت من امشب در اينجا مواظب خدمت بودم پشت پنجره نقره كه در بالا سر مبارك حضرت است دخترى ديدم افتاده و پاهاى او دراز است.

من باو گفتم اى زن اى دختر چنين بى ادبانه پاهاى خود را در اين جا دراز مكن بعضى زنها كه نزد او بودند گفتند اين بيچاره شل است و قدرت ندارد پاهاى خود را جمع كند لذا از او گذشتم و اينك در اين هنگام سحر آمدم او را نديدم.

از بعضى زنها كه در آنجا بودند پرسيدم اين دختر شل كجاست و چه شد.

گفتند حضرت رضا عليه السلام او را شفا داد و خود با كسانش رفتند.(15)

 

  • از اين در مرانم اى امام بحقترا حق زهراى اطهر قسممران از درت ايشه ملك طوساميدم به توست اى امام رئوفاسير و گرفتار اندر فتنبدادم برس موقع انتظارشفاعت نمااى شه با كرم

  • مرانم بخوانم اى امام بحقمدد كن بجانم اى امام بحقبه پروردگارم اى امام بحقچو نامه سياهم اى امام بحقنظر كن بحالم اى امام بحقچو در انتظارم اى امام بحقبه نزد خدايم اى امام بحق


موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:, | 9:37 | نویسنده : یک دل سیر شوق ثامن الحججی |

 

شفاى مسيحى

من از كودكى مسيحى بودم و پيروى از حضرت عيسى عليه السلام مىنمودم و حال مسلمانم و اسلام را اختيار نمودم و اسمم را مشهدى احد گذارده ام. و شرح حالم از كودكى چنين است.

دوماهه بودم پدرم دست از مادرم برداشت و زن ديگرى اختيار كرد و من بواسطه بى مادرى با رنج بسر مىبردم تا اينكه چون دوساله شدم پدرم مرد و بى پدر و مادر نزد خويشان خود بسر مىبردم تا جنگ بلشويك پيش آمد و نيكلا پادشاه روس كشته شد و تخت و بختش بهم خورد و من از شهر روس بطوس آمدم در حالتى كه شانزده ساله بودم و چون چند ماهى در مشهد مقدس رضوى عليه السلام بسر بردم مريض شدم و بدرد بيمارى و غربت و بى كسى و ناتوانى گرفتار گرديدم تا اينكه مرض من بسيار شدت كرد.

شبى با دل شكسته و حال پريشان بدرگاه پروردگار چاره ساز براز و نياز مشغول شدم و گفتم الهى بحق پيغمبرت عيسى بر جوانى من رحم كن خدايا بحق مادرش مريم بر غربت و بى كسى من ترحم فرما پروردگارا بحرمت انجيل عيسى و بحق موسى و توراتش و بحق اين غريب زمين طوس كه مسلمانها با عقيده تمام به پابوسش مشرف مىشوند كه مرا شفا مرحمت فرما و از غم و رنج راحتم نما.

با دل شكسته بخواب رفتم در عالم خواب خود را در حرم مطهر حضرت رضا عليه السلام ديدم در حالتى كه هيچكس در حرم نبود. چون خود را در آنجا ديدم مرا وحشت فرا گرفت كه اگر بپرسند تو كه مسيحى هستى در اينجا چه مىكنى چه بگويم

ناگاه ديدم از ضريح نورى ظاهر گرديد كه نمى توانم وصف كنم و سعادت با بخت من دمساز شد و ديدم در جواهر ضريح باز شد و وجود مقدس صاحب قبر حضرت رضا عليه السلام بيرون آمد درحالى كه عمامه سبزى چون تاج بر سر و شال سبزى بر كمر داشت و نور از سر تا پاى آن بزرگوار جلوه گر بود به من فرمود:

اى جوان تو براى چه در اينجا آمده اى عرض كردم غريبم بى كسم از وطن آواره ام و هم بيمارم براى شفا آمده ام بقربان رخ نيكويت شوم من دست از دامنت برندارم تا بمن شفا مرحمت نمائى.

 

  • شاه گفتا شو مسلمان اى جوانبر رخ زردم كشيد آن لحظه دستچون شدم بيدار از خواب آن زمان

  • تا شفا بدهد خداوند جهانجمله امراض از جسمم برستبر سر گلدسته مىگفتند اذان

پس از بيدارى چون خودرا صحيح و سالم ديدم صبح به بعضى از همسايگان محل سكونت خود خوابم را گفتم ايشان مرا آوردند محضر مبارك آية الله حاج آقا حسين قمى دام ظله و چون خواب خود را به عرض رسانيدم مرا تحسين فرمود.

 

  • پس حضور عده اى از مسلميننور ايمان در دلم افروختند

  • من مسلمان گشتم از صدق و يقينمذهب جعفر مرا آموختند

چون اسلام اختيار كردم و مسلمان شدم از جهت اينكه جوان بودم بفكر زن اختيار كردن افتادم و از مشهد حركت نموده بروسيه رفتم براى اينكه مشغول كارى بشوم.

از آنجائيكه تحصيلاتم كافى بود در آنجا رئيس كارخانه كش بافى و سرپرست چهارصد كارگر شدم و در ميان كارگران دخترى با عفت يافتم كم كم از احوال خود باو اظهار نمودم و گفتم تو هم اگر اسلام قبول كنى من تو را بزوجيت خود قبول مىكنم.

آنگاه با يكديگر بايران مىرويم آن دختر اين پيشنهاد مرا قبول كرد و در پنهانى مسلمان شد لكن بجهت اينكه كسان او نفهمند به قانون خودشان آن دختر را براى من عقد نمودند وبعد از آن من او را به قانون قرآن و اسلام براى خود عقد كردم و آنگاه او را برداشته به ايران آوردم و به مشهد آمده و پناهنده بحضرت ثامن الائمه عليه السلام شديم و خداوند على اعلا از آن زن دو دختر به من مرحمت فرمود و چون بزرگ شدند ايشانرا بدو سيد كه با يكديگر برادرند تزويج نمودم يكى به نام سيد عباس و ديگرى سيد مصطفى كمالى و هر دو در آستان قدس رضوى شغلشان زيارت خوانى است براى زائرين و من خودم بكفش دوزى براى مسلمين افتخار مىنمايم.(11)

 

  • بدرگاهت پناه آورده ام شاها گدايم منبصد اميد روى آورده ام اى خسرو خوبانبجان مادرت زهرا پناهم ده مرا شاهازمانه برفتن درگير نفس و مكر صيّادمتوئى نور خدا و حجت حق مظهر جانانامام ضامن و ثامن تو گنج رافت و مهرى

  • گداى زار و دلخسته حقير روسياهم منمكن نوميدم از درگاهت اى شه مبتلايم منپناهى جز توام نبود فقير و بى پناهم منگنهكار و پريشانحال و زار و دلفكارم منضعيف و ناتوان رنجور حقير تيره جانم مننخواهى زائرت نوميد باشد، اين گمانم من


موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:, | 9:34 | نویسنده : یک دل سیر شوق ثامن الحججی |

 

شفاى علويه

در شب نيمه محرم 1354 سيده موسويه زوجه حاج سيد رضا موسوى ساكن گرگان كه بيمار بود شفا يافت چنانكه خود سيدرضا شرحش را نقل مىكند.

زوجه ام نه ماه دچار مرض مالاريا شد و دكترهاى گرگان هرچه معالجه كردند بهبود حاصل نشد لذا به مشهد مقدس آمديم و جويا شديم كه بهترين دكترها در اينجا دكتر غنى سبزوارى است باو مراجعه نموديم و قريب چهل روز بدستور او عمل كرده روز بروز مرض شدت كرد اين بود روزى به دكتر گفتم من كه خسته شده ام حال اگر نظر شما بگرفتن حق نسخه است من حاضرم كه حق نسخه دو ماه را تقديم كنم و شما زودتر مريضه مرا علاج كنيد و هرگاه در مشهد علاج نمى شود او را به تهران ببرم.

دكتر گفت چه كنم مرض او مزمن است و طول مىكشد سپس نسخه داد و ما به منزل آمديم و چون خواستم براى خريدن دواى نسخه بروم علويه گفت من ديگر دوا نمى خواهم زيرا كه مرض من خوب شدنى نيست و شروع كرد به گريه كردن من فهميدم كه چون از زبان دكتر لفظ مزمن را شنيده خيال كرده يعنى خوب شدنى نيست لذا گفتم دكتر كه گفته است اين مرض مزمن است يعنى زود علاج نمى شود بايد صبر كرد. علويه سخن مرا باور نكرد و با حال گريه گفت شما زودتر ماشين بگيريد تا به گرگان برويم من به سخن او اعتنائى نكردم رفتم دوا را خريده آوردم لكن دوا را نخورد و به فكر مردن بود و حال مرا پريشان كرده بود.

شب شد تبش شدت گرفت. من هنگام سحر برخاستم و رو بحرم مطهر گذاردم و ديوانه وار بى اذن دخول مشرف شدم و با بى ادبى ضريح را گرفتم و عرض كردم چهل روز است من مريضه خود را آورده ام و استدعاى شفا نموده ام و شما توجهى نفرموده ايد و مىدانم اگر نظر مرحمتى مىفرموديد مريضه من خوب مىشد.

پس از يكساعت گريه عرض كردم بحق جده ات زهرا اگر آقائى نفرمائى بجدم موسى بن جعفر عليه السلام شكايت مىكنم چرا كه اگر قابل نبودم مهمان حضرتت كه بودم.

پس از حرم بيرون آمدم چون شب ديگر شد و علويه در شدت تب بود منهم خوابيده بودم نصف شب علويه مرا بيدار كرد كه برخيز كه آقايان تشريف آورده اند فورا من برخاستم لكن كسى را نديدم خيال كردم علويه بواسطه شدت تب چنين مىگويد لذا دوباره خوابيدم تا يكساعت به صبح مانده بيدار شدم ديدم مريضه اى كه حالت از جا برخاستن نداشته برخاسته و رفته است در حجره ديگر تا چاى تهيه كند.

تا چنين ديدم گفتم چرا با اين شدت تب و بى حالى خود برخاسته اى كه چاى تهيه كنى آخر خادمه ات را بيدار مىكردى براى اين كار، گفت خبر ندارى جدّ محترم تو و من مرا شفا داد و الان از توجه حضرت رضا عليه السلام هيچ كسالتى ندارم و چون حالم خوب است نخواستم كسى را اذيت كنم و از خواب بيدار نمايم. گفتم مگر چه پيش آمد شده است.

گفت نصف شب بود و من در حال شدت مرض بودم ديدم پنج نفر به بالين من آمدند يك نفر عمامه بر سر داشت و چهار نفر ديگر كلاه داشتند و تو هم پائين پاى من نشسته بودى.

پس آن آقاى معمّم بآن چهار نفر فرمود شما ملاحظه كنيد كه اين مريضه چه مرض دارد پس هر يك از ايشان مرا معاينه نمودند و هركدام تشخيص مرضى را دادند.

آنگاه بآن آقاى معمّم فرمودند شما هم توجهى بفرمائيد كه اين علويه چه مرض دارد. آنحضرت دست مبارك خود را دراز كرد و نبض مرا گرفت و فرمود حالش خوب است و مرضى ندارد. چون چنين فرمود: دكترها اجازه مرخصى گرفته و رفتند پس آن بزرگوار رو به شما كرد فرمود:

سيدرضا مريضه شما خوب است شما چرا اينقدر جزع و فزع مىكنيد آنگاه از جا حركت فرمود برود پس تو هم برخاستى و تا در منزل همراهى كرده واظهار تشكّر نمودى و آنحضرت خداحافظى كرده و رفت.(12)

 

  • اى نفست چاره درماندگانچاره ما ساز كه بى ياوريمبى طمعيم از همه سازنده اىيار شو اى مونس غمخوارگانقافله شد واپسى ما به بينيش تو با ناله و آه آمديمجز ره تو قبله نخواهيم ساخت

  • جز تو كسى نيست كس بى كسانگر تو برانى بكه رو آوريمجز تو نداريم نوازنده اىچاره كن اى چاره بيچارگاناى كس ما بيكسى ما به بينمعتذر از جرم و گناه آمديمگر ننوازى تو كه خواهد نواخت


موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:, | 9:33 | نویسنده : یک دل سیر شوق ثامن الحججی |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.