حاج شيخ عباس قمى رضوان الله تعالى عليه دركتاب فوائدالرضويه ذكر نموده كه از سيد جليل و عالم نبيل سيد حسين خلف سيد محمد رضا نجل سيد مهدى بحرالعلوم طباطبائى رضوان الله عليهم اجمعين فرموده كه آنجانب در اواسط عمر بضعف چشم مبتلا شد و كم كم ضعف شدت نمود تا از دو چشم نابينا شد. پس از نجف بقصد زيارت و عتبه بوسى حضرت ثامن الحجج صلوات الله عليه حركت نمود و پس از شرف و طلب شفا از ساحت قدس حضرت رضا عليه السلام فوراً هر دو چشمش بينا و با ديده هاى روشن از حرم مطهر بيرون آمد و تا آخر عمر كه بسن نود سالگى بود محتاج بعينك نبود. و نيز در فوائدالرضويه از شيخ عبدالرحيم بروجردى كه از مشاهير علما، بزرگ مشهد مقدس بشمار مىآمد نقل كرده است كه شيخ فرموده زمانى كه سيد مذكور بمشهد مشرف گرديد در منزل ما فرود آمد و نزد ما بود و چون وارد شد چشمانش نابينا بود. پس بحرم شريف مشرف گرديد و خدمت امام هشتم صلوات الله عليه عرض كرد كه من براى شفاى ديده هاى خود بجدت حضرت اميرالمومنين عليه السلام و جد ديگرت سيدالشهداء عليه السلام و به پدرت حضرت موسى بن جعفر عليه السلام و به پسرت امام جواد عليه السلام و پسر ديگرت حضرت هادى عليه السلام و امام عسگرى عليه السلام و حضرت بقية الله امام عصر روحى و ارواح العالمين له الفداه متوسل شده ام و هيچ يك ايشان مرحمتى نفرموده و چشمان مرا شفا نداده اند و اكنون بحضرتت پناهنده شده ام و شفاى خود را مىخواهم. اگر شفاندهى قهر مىكنم پس متوسل گرديد و خداوند عالميان بتوجه صاحب قبر او را شفا داد و با ديده هاى روشن از حرم بيرون آمد.(38) شفاى چشم سيد
موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسبها:
عالم جليل شيخ مهدى يزدى واعظ ساكن ارض اقدس رضوى متوفاى در مشهد فرمود داماد من ملا عباس برايم نقل فرمود: قريب بيست سى سال قبل هر وقت بحرم مطهر حضرت رضا عليه السلام جهت زيارت مىرفتم هميشه پيرمردى را مشغول تلاوت قرآن مىديدم. از حال او تعجب كردم كه هروقت صبح و عصر و شب وارد حرم مىشوم مشغول تلاوت قرآن است مگر اين پيرمرد كار ديگرى بجز تلاوت كلام الله ندارد. روزى نزديك او رفتم و بعد از سلام مطلب خود را باو اظهار نمودم. گفتم مگر شما هيچ شغلى نداريد كه من پيوسته شما را دراين مكان شريف بقرآن خواندن مىبينم. گفت مراحكايتى است و از آن جهت نمى خواهم از حضور قبر آنحضرت دور شوم. و آن قصه اين است. من از وطن با پسر خود بزيارت اين بزرگوار حركت كردم در بين راه گروهى از تركمنان بما رسيدند و پسر جوان مرا گرفته و بردند و مرا بواسطه اينكه پير و از كار افتاده بودم نبردند. من با نهايت افسردگى بپابوس اين بزرگوار مشرف شدم و درد دل خود را به آن حضرت عرضكردم كه يابن رسول الله من پير و ناتوانم و بغير همان پسر جوان كسى را ندارم او را هم تركمنان از من گرفتند و بردند و حال من بيكس و بيچاره شده ام و من پسر خود را از شما مىخواهم. از اين تضرع و زارى من اثرى ظاهر نشد و نتيجه اى بدست نيامد تا شب جمعه اى نزديك ضريح مقدس بسيار گريه كردم و عرض نمودم كه يا مرگ مرا از خدا بخواه و يا پسرم را بمن برسان. پس از شدت گريه و بى حالى مرا خواب ربود در علام رؤيا ديدم وجود مقدس حجت خدا حضرت رضا روحى فداه از ضريح مطهر بيرون آمد و بمن فرمود تو را چه مىشود من قضيه و حال خودم را بخدمتش بعرض رساندم. ديدم آنحضرت كاغذى بمن داد و فرمود: اين كاغذ را بگير و صبح از شهر بيرون رو در خارج شهر قافله اى خواهى ديد كه بسمت بخارا (افغانستان فعلى) مىرود تو با اهل قافله همراه شو تا به بخارا برسى. در آنجا اين كاغذ مرا بحاكم بخارا برسان و او پسر تو را بتو مىرساند چون ازخواب بيدار شدم ديدم كاغذ مرحمتى آن بزرگوار مهر شده در دست من است و در پشت آن نوشته شده بحاكم بخارا برسد. خوشحال شده و صبح از دروازه بيرون آمدم قافله اى كه فرموده بود ديدم پس با آنها به راه افتادم زيرا اهل قافله از تجار بودند و چون سرگذشت خود را باَّنها اظهار كردم آنها مرا مواظبت كردند تا به بخارا و بدر خانه حاكم رسانيدند. من در آنجا به بعضى گفتم كه بحاكم بگوئيد كه يكنفر آمده و با شما كارى دارد و كاغذى از طرف حضرت امام رضا عليه السلام آورده است. تا اين خبر را باو دادند ديدم خود حاكم با سر و پاى برهنه بيرون دويد و كاغذ امام صلوات الله عليه را گرفت و بوسيد و بر سر نهاد. آنوقت بخادم خود گفت فلان تاجر كجاست او را حاضر كنيد. بامر حاكم رفتند و آن تاجر را حاضر نمودند سپس حاكم باو گفت كه حضرت رضا عليه السلام براى من مرقوم فرموده كه پسر اين پيرمرد را از تو به پنجاه تومان خريدارى كنم و باو برگردانم و اگر اطاعت نكنم تا شب كار مرا تمام كند. آنمرد تاجر براى فروش حاضر شد و حاكم چند نفر را با من همراه كرد و گفت برو نگاه كن و به ببين پسر تو همان است يا نه لذا من با آن چند نفر بخانه آن تاجر رسيدم چشمم به پسر خود افتاد. و او مرا ديد يكمرتبه دست بگردن يكديگر درآورده و معانقه كرديم و بسيار خوشوقت شديم و بعد بنزد حاكم رفتيم. حاكم گفت: حضرت رضا عليه السلام براى من نوشته است كه خرج راه شما را هم بدهم اين بود كه امر كرد تا دو مركب براى ما آوردند و مخارج راه را نيز بما داد و هم خطى براى ما نوشت كه كسى متعرض ما نشود سپس با پسر خود حركت كرده و رو براه نهاديم تا باين ارض اقدس رسيديم و حالا پسر من روزها پى كارى مىرود و من شغلى ندارم بجز خدمت قبر اين بزرگوار بنشينم و تلاوت قرآن كنم.(39) نامه حضرت
موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسبها:
آقا ميرزا احمد على هندى كه عالمى بود صالح و مقدس و متقى و زياده از پنجاه سال در كربلا مجاور قبر مولاى ما حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام بود تا وفات نمود خود او گفت كه من در زمانيكه در هند بودم زخم و قرحه اى در زانوى من بهم رسيد كه تمام اطباء از علاج آن عاجز شدند و از بهبودى آن مايوس گرديدند. والد من كه خودش از همه دكترهاى هند حاذقتر بود باطراف هند كسى را فرستاد تا هر طبيبى كه هست او را براى معالجه قرحه من حاضر نمود و هريك از آنها اين زخم را مىديدند مىگفتند ما از پس اين معالجه برنمى آئيم و همگى اعتراف به عجز كردند. تا اينكه طبيبى فرنگى كه از همه حاذقتر بود آمد و چون چشمش بر آن زخم افتاد ميلى در داخل آن زخم كرد و چون بيرون آورد نگاهى باَّن كرد و گفت تو را بغير از حضرت عيسى عليه السلام كسى نمى تواند علاج كند زيرا كه اين زخم نزديك به پرده رسيده و اسم آن پرده راگفت و وقتى كه زخم باَّن پرده برسد حتماً تلف مىشود و يك دو روز ديگر اين زخم به آن مىرسد و خواهد مرد. آنگاه برخاست و رفت. من از شنيدن سخنان او آنروز را با نهايت غم و اندوه بسر بردم وچون شب شد خوابيدم پس در عالم خواب خدمت مولا و سيد خود حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام مشرف شدم و ديدم كه آن بزرگوار در برابر من ايستاده و نور از سر مبارك آن حضرت باطراف حجره منتشر است پس بمن فرمود: اى احمد بسوى من بيا. عرض كردم: مولاى من خودت مىدانى كه من مريضم و توانائى راه رفتن ندارم. آنسرور اعتنائى به گفته هاى من نكرد باز فرمود بسوى من بيا. در اين مرتبه از فرمايش آنحضرت از بستر خود برخواستم و نزديك آن بزرگوار رفتم. آنگاه آنحضرت دست مبارك خود را پيش آورد و آن زخم را كه بزانوى من بود مسح كرد. در آن حال عرض كردم. اى مولاى من قصدم اين است كه بزيارت شما مشرف شوم. فرمود انشاءالله مشرف مىشوى. از خواب بيدار شدم و اثرى از آن جراحت و قرحه ابداً در زانوى خود نديدم و از ترس اينكه مبادا اين امر را كسى قبول نكند جرئت نمى كردم قضيه خود را آشكار و افشاء كنم. تا اينكه بعضى از حال من خبردار شده و امر فاش شد.(37) شفاى زخم پا
موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسبها:
مولانا محمد معصوم يزدى ساكن مشهد مقدس كه يكى از صلحاى ارض اقدس رضوى بود نقل نمود. من مبتلا به تب نوبه شدم و هرچند مداوا كردم بهبودى حاصل نشد تا روزى در عالم خواب شخصى نورانى با شمائل روحانى بمن فرمود چرا از آنچه در فلان حجره و در صندوقچه مىباشد بر بدن خود نمى مالى چون از خواب بيدار شدم از شدت مرض خواب خود را فراموش كرده و از بسيارى درد و حرارت تب ناله مىكردم. ناگاه مادرم در آنوقت آمد و چون مرا باَّن شدت مرض ديد كه ناله مىكنم گفت اى فرزند از لطف الهى نااميد مباش و تو چرا در اين مدت مرض از غبار ضريح مطهر حضرت رضا عليه السلام بر بدن خود نماليده اى. گفتم اى مادر آن غبار شريف كجاست و چرا نمى آورى تا من از اين سختى و شدت مرض خلاص شوم. مادرم فوراً رفت و صندوقچه اى آورد و باز كرد و قدرى غبار ضريح مطهر بيرون آورد و بمن داد پس من گرفتم و بر سر و رو و سينه خود ماليدم و بخواب رفتم و چون پس از ساعتى بيدار شدم عرق بسيارى كرده بودم و خود را سبك يافتم و ملتفت شدم كه ببركت آن غبار مطهر شفا يافته ام پس برخاستم و همان وقت بزيارت آن بزرگوار مشرف شدم و شكر الهى را بجاى آوردم. و نيز گفته است. وقتى چشمم بنحوى شد كه هيچ جائى و چيزى را نمى ديدم و هرقدر معالجه نمودم فائده اى حاصل نشد و از علاج مايوس شدم تا شبى در عالم خواب ديدم بزيارت حضرت رضا عليه السلام مشرف شده ام لكن ضريح مبارك نبود و قبر شريف آشكار بود و ديدم خاك بسيارى روى قبر مبارك است در همان عالم خواب بخاطرم رسيد كه خوب است قدرى از اين ترتب پاك بقصد تبرك بردارم و برچشم خود بكشم. پيش رفتم قدرى خاك بردارم ناگاه گوينده اى گفت اى بى ادب مابين ضريح و قبر مبارك حريم است تا اين ندا را شنيدم دور شدم و با ادب نشستم لكن يكدست خود را بر زمين بنهاده و خم شدم و با دست ديگر قدرى خاك برداشتم و بهر دو چشم خود كشيدم و چون بيدار شدم در اندك وقتى بهبودى حاصل گرديد و حال قريب يك سال كه ديگر بدرد چشم مبتلا نشده ام.(35) تربت مقدس رضوى عليه السلام
موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسبها:
و نيز فرمود سيد دركتاب خود روضات الزاهرات. شخص (بازرگانى) بقصد زيارت حضرت رضا صلوات الله عليه از محل خود حركت نموده رو براه گذشت. در بين راه بيكى از منازل كه منزل كرده بود يك مرد كور و نابينا كه مادرزادى بود مطلع شد و فهميد كه آنمرد رو بزيارت حضرت رضا عليه السلام مىرود. ازاو خواهش و استدعا كرد كه چون مشرف شدى و زيارت كردى چون خواستى برگردى قدرى از خاك روضه منوره آن بزرگوار براى من بياور شايد خداى متعال ببركت آن تربت مطهره شريفه چشمان مرا شفا مرحمت فرمايد. آن شخص هم خواهش او را قبول كرد. وقتى مشرف شد و زيارت كرد هنگامى كه از مشهد حركت كرد يادش رفت از خاك بردارد تا بهمان منزل رسيد كه كور خواهش خاك كرده بود و اتفاقاً بسيار بى خرجى شده بود و آن كور هم مطلع شد كه آن زائر از زيارت برگشته لذا بنزد او آمد و مطالبه خاك كرد آن زائر تاجر چون فراموش كرده بود و نمى خواست جواب نااميدى باَّن كور بدهد. فوراً از جا برخاست و رفت و قدرى خاك از همان مكان برداشت و براى او آورد آن مرد كور هم با خوشحالى تمام گرفت و با خلوص نيت كه اين خاك، خاك قبر حضرت رضا عليه السلام است برچشمان خود كشيد همان شب از نظر عنايت حضرت رضا عليه السلام چشمهاى او بينا شد پس هديه بسيارى به آن زائر داد و آن زائر ببركت وجود مقدس امام هشتم عليه السلام مخارج راهش فراهم آمد و روانه شد.(33) خاك مقدس
موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسبها:
كفش دار حضرت رضا عليه السلام گفت: من شبى بعد از فراغ از خدمت كفشدارى روبخانه نهادم و چون چيزى نخورده و گرسنه بودم ببازار رفتم كه خوراكى خريدارى كنم براى سد جوع خود لكن هرچه گشتم ديدم دكانها بسته اند و چيزى از ماكولات فراهم نشد. باز بصحن مقدس برگشتم و آنوقت درب حرم مطهر را بسته بودند و من چون بصحن مقدس رسيدم با حال گرسنگى توجه بحضرت رضا عليه السلام كردم و عرضه داشتم اى مولاى من، من گرسنه ام و چيزى مىخواهم ناگاه صدائى از در نقره بگوشم رسيد متوجه آنجا شدم ديدم طبقى است كه در آن نان و حلواى گرم گذاشته شده پس بشوق تمام آنرا خوردم و شكر الهى را بجاى آوردم.(34) گرسنگى و عنايت
موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسبها:
سيّد نصراللّه بن سيد حسين موسوى (سيد اجل شهيد سعيد اديب آقا سيد نصرالله موسوى آيتى در فهم و ذكاوت و حسن تقرير و فصاحت كه در روضه منوره حسينيه مدرّس بود و كتب در مسائلى تصنيف كرده از جمله الروضات الزاهرات فى المعجزات بعدالوفات و سلاسل الذهب و غير ذلك كه به دستور سلطان روم او را در قسطنطنيه شهيد كردند) مدرس دركتاب خود مسمى بروضات الزاهرات نقل كرده كه وقتى ما بزيارت حضرت رضا صلوات الله عليه مشرف مىشديم با ما مرد تاجرى بود از اهل بغداد. چون بنزديكى مشهد رسيديم شنيديم كه آن شخص تاجر گفت سبحان الله آيا كسى براه زيارت حضرت رضا دوازده تومان خرج كرده است كه من كرده ام آنگاه از آن منزل حركت كرديم تا بمشهد وارد شديم. چون براى تشرف رفتيم و بدرب حرم مطهر رسيديم و خواستيم وارد شويم. ناگهان يكنفر از خدام آنحضرت جلو آن تاجر بغدادى را گرفت و مانع او شد از اينكه داخل حرم شود. گفت آقاى من در خواب بمن فرموده است كه دوازده تومان بتو بدهم و نگذارم كه داخل حرم شوى زيراپشيمان شده اى از اينكه دوازده تومان در راه زيارت خرج كرده اى. پس آن وجه را داد و آن تاجر هم آن پول را گرفت و برگشت و كسى بغير از من بر اين امر مطع نشد. (احتمال دارد كه آن بغدادى بيگانه و يا نااهل يا قابل هدايت نبوده وگرنه حضرت رضا عليه السلام او را از لطف خود مأ يوس نمى كرد چون اين خانواده در خانه كرم هستند اميدواريم كه خداوند اخلاص واردات ما را باهل بيت زياد فرمايد.(31) رد پول
موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسبها:
سيادت پناه ميرعلى نقى اردبيلى نقل فرمود: ملا عبدالباقى شيرازى كه مجاور نجف اشرف بود بزيارت حضرت رضا عليه السلام مشرف شده بود چون خرجى او تمام شده بود. خدمت خود حضرت رضا عليه السلام عرض كرده بود كه اى مولاى من آقاى من، من زائر حضرتت مىباشم و مخارج من تمام شده است و خرجى ندارم و مصرف من روزى سه شاهى است. استدعا مىنمايم كه اين وجه را بمن برسانى خودش گفته بود كه پس از اين خواهش هر روز كه از خواب بيدار مىشدم مىديدم سه شاهى در طاق خانه است پس برمى داشتم و صرف مايحتاج خود مىنمودم و حال بر اين منوال بود تا از دنيا رفت.(32) پولم شده بهرت تمام ياعلى موسى الرضا عليه السلام *** آواره ام دستم بگير مولا على موسى الرضا عليه السلامعطاى حضرت
موضوعات مرتبط: داستانهای کـــوتاه و معجرات ان حضرت(ع) ، ،
برچسبها: